تبليغاتX
طنزستان آق دایی

طنزستان آق دایی

به وبلاگ خودتون خوش اومدین

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت20:44توسط آق دایی |

                پولمونم رفت!

ازاینایی که تو بازار کنارخیابونا هستن و میگن

سی دی داریم، فیلم داریم ...یکی به تور من

خورد و گفت:«آقا فیلم داریم!» گفتم: « فیلم

چی داری ؟» گفت :« هـر چی تو بخوای ! »

گفتـم :« فیلــم فلان و فلان و فلان و فلان ...

داری ؟»گفت : « آره ، همه شو دارم ! » من

کـه بعد از مدتها دنبال شون گشتن خوشحال

بودم گفتم : « می خوامشون ! » گفت:« من

ندارم ! اینا رو دوستم داره!»گفتم:« کجاس؟»

گفت : «خونه ش نزدیکـه ،تو خونه اش داره ،

اگــه مـــی خوای بــریم بــرات بگیرم » راضی

شدم و بـا هـم رفتیم . پس از ده دقیقه رفتن

رسیدیم بــه جائی کــه در خونـه ی دوستش

بود. گفت : « اینایی کــه تو می خوای قیمت

همه شون میشه پـونزده هزارتومن ! بده من

بــدم بهش فیلما رو بــرات بگیرم !» مــا هـــم

بلا فاصله دست کـــردیـــم تــو جیب مبارک و

پـونزده هزار تومن پول بی زبون بهش دادیم !

گفت : « یـــه پن دقه ! همینجا منتظرم باش،

من الان میرم و زود با فیلما بر می گــردم . »

مــا منتظر مــونــدیــم و اون رفت در خونــه ی

دوستشو زد ، در نیمه باز بود ، باز کرد و رفت

تــو خونـــه . مــا مــونــدیــم و ده دقیقـه شد ،

بیست دقیقه شد ، سـی دقیقه شد ، چهـل

دقیقه شد ...خدایا چرا نیومد؟ رفتیم در زدیم،

کسی جواب نداد!. یواشکی درو واز کردیم و

 سرک کشیدیم ، دیدیم پشت در یه خونه ی

خرابه ی متروک قدیمی هس،رفتیم تو ، نگاه

کردیم دیدیم اونورش یه بیابون برهوته که بـه

همه جا راه داره ! خلاصــه دیگــه فهمیدیم ،

چه کلاهی سر مون رفته ! پو لمونم رفت ...

حالا مــا خــودمــون فیلمیما ! دنبــال فیلمـم

می گردیم ! 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت0:44توسط آق دایی | |

                       یارو اصلن پرته !

داشتم از کنارخیابون می اومدم خونه ،جوانی

رو دیدم که موهاشو ژل زده بود و انگار انداخته

بودنش تــوی دبـه ی روغن و در آورده بودنش .

مثل اینکه از هـــر کی پرسیده بود کجا شیشه

دارن ، بهش گفته بـودن بــرو بالاتر ...تا رسیده

بود به نزدیکای سر کوچه مون .

مونده بود و دور و بر شو نیگا می کرد . با دیدن

 من به طرفم اومد و ازم پرسید:آقا کجا شیشه

دارن ؟ گفتم : سرهمین کوچه . تا سر کوچه ی

مــا فاصله ی زیـــادی نبود ،تقریبا" دویست متر.

شانــه بـــه شانــه ی مـــن اومــد . من شیشه

فروشی سر کـــوچه مــونـو بهش نشون دادم ،

فکــر کــردم کـه بیچاره شاید واسه ی پنجره ی

خونه اش می خوادشیشه بخره.ناگهان با دیدن

شیشه های چیده شده ی داخل مغازه گفت :

ای لامسّب!من که این جورشیشه نمی خوام!

بــا تعجب پــرسیـدم  :  پس چــه جــور شیشه

می خوای؟با قیافه ای عاقل اندرسفیه! نگاهی

به من انداخت و گفت:قرص شیشه می خوام!

بعد شنیدم زیر لب به من گفت:یارو اصلن پرته!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت23:11توسط آق دایی | |

          « موبایل هم چیز خوبیه »

حالا واسه ی  این دختر و پسر های جوونی

کــه تازه عقد می کنن و در اثر بـی پولـی و

بیکاری مجبورن تـا یک سال صبر کنن و بعــد

عروسی بگیرن.موبایل واقعا" چیز خوبی یه!

می تونن هـــر وقت چه روز ، چه شب ،چه

نیمه شب ...بـا مــوبایلشون تمـاس بگیرن و

راحت حرفـای دلشون رو بــه هـــم بـــزنن و

حرفای عاشقونه  تـو گوش هـم زمزمه کنن.

اما ۲۰، ۳۰سال پیش کــه ایـن طـوری نبــود .

تلفنی هـــم اگـــه بـــود خیلـــی کـم بـــود و

خوانـواده ها کنترل شدید،  داشتن واسه ی

اینکـه پــول تلفن  زیاد نیاد ،اصلن یه دختر و

پسر کــه جلـــوی خونـواده ها نمی تونستن

همه ی حرفای دلشونو بـه هـم بــزنن . این

بـود کـه نامــه نگاری و نوشتن نامه ، بیشتر 

مرسوم بود . تو ۴ یا ۵ صفحه ورقه امتحانی

( البته ورقـه هـای امتحانی اون زمان خیلی

بزرگتر از حالا بود ) نامـه نگاری می کردن و

یه مقدار عکس گل وقلب... هم ،آخر صفحه

می کشیدن و برای همدیگه پست کــرده و

پـانـزده بیست روزی هــم صبـر می کردن تا

جواب نامه بیـاد .حالا کـــه گفتـــم نامـــه یه

خاطره ای هـــم از نامه بــراتــون بنــویسم :

من و دوستم ،تو یکی از شهر های دور کار

می کردیم.هردو مون هم تازه زن عقد کرده

بــودیم و  باید از شهر دور  برای زن ها مون

نامـه نگاری می کـــردیم . اوایل وقتی نـامه

می نوشتیم چون با هم دوست وندار بودیم

نامه مون روبرای همدیگه می خوندیم . بعد

از مـــدتــی دیــدم کـــه دوستـــم نـامـــه ای

نمی نویسه ! . هــی ازم مــی پرسه کـــی

می خوای نامه بنویسی ! من هم وقتی که

نامه می نوشتم،او اول نامه ام رومی خوندو

بعد بلافاصله شروع می کرد به نوشتن نامه

برای خانمش!. من فکر می کردم که حتما "

می خواد چنــد جمله ی خوب و عاشقانه از

نامه ی من انتخاب کنه واسه ی خودش . تا

این کـه بعــد از مدتی نامه های اونو گـرفتم

خونـــدم . دیــدم نه بابا ، هرچی من تو نامه

می نویسم،بی کم و کاست حتا بدون اینکه

یه واوش رو کـم کنه اونـم تو نامه ی خودش

همونـا رو می نویسه ! مثلـن اگــه من تـوی  

نــامه ام ، اسم صغـرا رو نوشته ام ، او فقط

اسما رو عوض می کنه واسم خانم خودشو

می نویسه ! بـاقــی نـامــه،دیگـه همه مـال

خودمه! . از اون روز بــه بعد دیگه  هــر وقت

خسته بودم و نوبت شستن ظرفهای غذا  با

من بود،بهش می گفتم کـه ظرفای مونده رو

امشب تو بشور! اگـه قبول نمی کرد بشوره،

 تهدیدش می کردم کــه نامه مو بهت نشون

نمیــدما ! نــاچار تسلیم مــی شد و همه ی

ظــرف هــا رو بــرام می شست !

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت15:50توسط آق دایی | |

      « خدا پدر ادیسون رو بیامرزد »

خدا رحمت کنه پدر بزرگمو(پدر مادرمو) ، در ایام

نوجوانی روزی داشتـم در حیات خونـه اش بازی

می کــردم ،کــه پـدر بزرگم با سر و پای گل آلود

از سر کار کشاورزی بــه خونه اش برگشت .بعد

از کشیدن سیگاری بــه حموم خونه شون رفت.

گویا تازه سر و کله اش رو شامپو زده بــود ،کـه

یهو آب حموم قطع شد.بالاخره با سر و صدا بـه

مـادر بزرگــم فهموند کــه آب قطع شده . مــادر

بزرگم کـه یه کتری بزرگ آب گـرم آماده داشت،

آن را سرد و گــرم کـــرد و توی یـه تشت بـزرگ

براش بـه حموم برد. پدربزرگ هم کف شامپوی

 رو سرشو با آن آب شست.وقتی که از حموم

بیرون اومـد گفت : « آخـی ! خـدا پـدر ادیسون

رو بیامرزه !! »

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت18:32توسط آق دایی | |

      « مجسمه ای که باعث خجالت شد »

سه نفــربودیم ، با دوستام رفتیم بازار .یکـی از

دوستام واسه ی خرید کفش وارد بـوتیکی شد

مـــن و دوست دیگه ام ، دم در بوتیک وایساده

بــودیم . مـن داشتم ، کفش های داخل ویترین

رو دید می زدم .دوستم رو کرد به من و گفت :

« آق دایـــی » گفتـــم : « چــی یـه ؟» گفت :

« اون زنه رو می بینی پشت میز نشسته ؟ »

 یه میز کوچک فلزی توی بوتیک بـود و خانومی

بسیار زیبا هم پشت آن نشسته بــود . گفتم :

« خب،که چی ؟ » گفت:«اون مجسمه اس!»

گفتم : « نـه بـابـا»گفت : « به جون خودم ! »

گفتم : « چطو میگی ؟ »گفت : « آخــــه الآن

۵ دقیقه اس کـــه مـن دارم نیگاش مـی کنم ،

نه پلک می زنه،نه از جاش جُم می خوره ! » 

 منــم زل زدم تـــو چشاش دیـدم راس میگه !

اصلا" نــه پلک مـی زنــه ، نــه از جاش جُـــم

می خوره ، فقط زل زده نیگا مـــون می کنه !

گفتم : « آره ، راس میگی جون خودت ، ایـــن

یارو فــروشندهه عجب آدم بــا ذوقیه ، اینـــــو

گذاشته واسه ی تبلیغات بــوتیک  خودش ! »

یهو دیدیم که مجسمه یه دستشو حرکت داد

و شروع کرد بـــه پلک زدن . دوبــــاره دوستم

گفت:« اهه حرکت کرد ، مجسمه نیس ! ...»

ما هم زیاد باهاش فاصله نداشتیم ، دو متـر و

خرده ای می شد . فکر کنم ، همه حرفامـونو

شنیده بـــود . اما خیلــی خونسرد نیگا مــــون

می کرد . مـــن و رفیقم از خجالت تیز از اونجا

در رفتیــم . رفتیــم دورتــر منتظـــر دوستمــون

مـــوندیم تــا از بــوتیک در بیاد . هم خنده مون

گرفته بود ،هــم از خجالت سرخ شده بودیم .

خلاصـــه خیلـــی از مجسمه یــه خجالت زده

شدیم !

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت2:0توسط آق دایی |

               « عجب می گزرد»

بعضی از راننــده ها خیلـی خوش ذوقند ،

عقب اتـوبـوسی ، راننـده ای ایــن مصراع

از شعر خیام :

« ایــن قافلــه ی عمر عجب می گذرد »

را به این صورت نوشته بود :

«ایــن قافلــه ی عمر عجب می گزرد !»

اول خنده مـــون گرفت ، بعـد فکر کردیم

واقعیت اش همینه !! شایـد جناب خیام

اشتباه کـرده کـــه «می گذرد » نوشته.

می دونین که «گزر » نام دیگر هویچه ! 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت3:58توسط آق دایی |

      « شربت خوردن آق دایی با چنگال »

مشغول کار با اینترنت بودم . زن دایـی میـوه و

چاقو و چنگال آورده بود . مدتی بعــد از خوردن

میوه بـه زندایی گفتم که داروهامو بیاره بخورم.

 همچنان کــــه سرگرم اینترنت بـودم ، شربتم

را اشتباهی بـــه جای اینکــه در قاشق بـریزم

ریختم در چنگال !...خلاصه خرابی بــار آوردم ! 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت0:46توسط آق دایی | |

 میلاد با سعادت حضرت علی بن موسی الرضا(ََع)

را به شما تبریک عرض می نمایم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت18:21توسط آق دایی |

با خیام

« ای دل چو زمانه می کند غمناکت »

مُــــردی بـبــــرد زنـت همــه امـــلاکت

بـا شوهــــر دومی خود ، خنــده کنان

گـــویـنــــــد : درود بــــر روان پـــاکت !

* مصراع داخل گیومه از شاعر بزرگ ما خیام است .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت20:56توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

اومـــدم برای خدا حافظی ، دیگــه باید برم !

یعنی جلو تر باید می رفتم . تا حالا هم کـــه

موندم زیاد بوده . موندنم دیگــه دست خودم

نیست ! مــی فهمین دست خـــودم نیست

یعنی چه ؟ یعنی اینکـــه به ناچار علی رغم

میل باطنی باید رفت . اما مــن تا حالا بهونه

آورده ام و مــونده ام ! امـا دیگـــه نمی تونم

بمونم . رفتن هی به من میگه د برو ، گفتم

وایسا، آخه مـــن دوستائی دارم کــــه بایـــد

باهاشون خدا حافظی کنم.حالاهم اومده ام

تـا بـا شما خدا حافظـی کنــم و بــرم ! آخـه

من یــه مدتی  می خوام برم تو فکر !! حالا

 شما چی میگین برم ؟ یا بمونم ! 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت1:26توسط آق دایی | |

«مناجات نامه خواجه آق دایی دریا کناری »

الهی

ای خالق کل صفر و مش غلام ...، از من به تو سلام ،

همه ی حرفهای نگفته ام می دانی از الف تا لام ...

الهی

افتاده ایم مثل خر توی چاهی ، نه از پیش راه داریم ،

نه از پس راهی ، رفته است بر سرمان عجب کلاهی.

الهی

هر چند بنده ی پُر خنده ی توئیم ، به جان « آق دایی »

شرمنده ی توئیم ،پا برگاز خطا می گازیم راننده ی توئیم.

الهی

ای خـالق بـی مـدد ، مـا بـا حمـاقت هـای بـــی عــدد،

می کنیم بر خودمان بــد.

الهی

مـــرغ مــا همیشه یک پــا دارد ، واســه ی یک تخــم

کوچولو غوغا دارد، می دانیم کار ما نه مرحبا دارد.

الهی

مثل پرنده ای در قفسیم ،مثل چوب دو سر نجسیم،

موشیم و مار و عقربیم ...چه کسیم؟!

الهی

نه پاستور نه کُخیم،نه شاغلام نه شعبان بی مُخیم،

آخر بگو که ما چه پُخیم ؟!

الهی

مثل میمون بد ادائیم ، مثل جغد بد صدائیم ،مگـر ما

از خلقت تو جدائیم ؟!

الهی

بنــــدگــان آس و پـاسیم ، تــــو را نــــه  پـــــــول را

می شناسیم ، خودت می دانی ناسپاسیم .

الهی

پیش از بعد قبل است ، شکم عده ای طبل است ،

می دانیم بعد از « اعتصمو » ،« حبل » است .

الهی

گاهی روباه گاه شیریم ، مچ بند و مچ گیریم،از باد

هوا سیریم !

الهی

ما همه از خاکیم،مخلص تریاکیم، پرّنده ی افلاکیم.

الهی

اگـــــر هفتیـم اگـــــر هشتیـم ، همــه مــــــــــــان

افتاده تشتیم ، تو که با ما باشی واقعا" مَشتیم !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت0:39توسط آق دایی | |

شهادت امام  صادق (ع) تسلیت باد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت2:1توسط آق دایی |

سلام دوستان گلم

این مثل که میگن « خر ما از کره گی دُم نداشت».

مــی دونین جریانش چـی یـــه ؟پس لطفا بخونین :

مردی،خری را دید که در گل فرو رفتـه و صاحب خر، 

از بیرون کشیدن آن عاجز مانده ، برای کمک دُم خر

 را گرفت و زور زد . دُم خر از جا کنده شد . صاحب

خر فریاد و زاری کرد و گفت : «تاوان بده ! »

مرد ، که پولی نداشت ، به قصد فرار بـه کوچه ای

 دوید ،کوچه را بن بست یافت .از دیوار پرید خود را

درخانه ای انداخت.زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی

می شست و حامله بود.با دیدن مرد و آن هیاهو و

فریاد ترسید . بچه اش را سقط کــرد. مرد گریزان ،

بر بام خانه دوید .راهی نیافت ، از بام به کوچه ای

پرید که در آن طبیبی خانه داشت ، و جوانی ، پدر

پیر بیمارش را در انتظار نـوبت در سایــه ی دیـــوار

خوابانده بود . مرد فراری بر سر آن پیر بیمار افتاد ،

 به طوری که در جا مُرد!.

پدر مُرده نیز،به صاحب خانه و صاحب خرپیوست !

مرد، همچنان گریزان بود ، که در سر پیچ کوچه با

یهودی رهگذر سینه به سینه بـــر خورد کــرد و به

زمینش انداخت . پــاره چوبـــی در چشـم یهــودی

فرو رفت و کورش کرد . اونیـــز نالان و خونریزان به

جمع تعقیب گران مرد فراری پیوست .

مــرد فـــراری ، بــه ستوه از این همه ، خود را به

خانــه ی قاضـی افکنــد و گفت : « پناهـم ده ! »

مگر قاضی درآن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده

بود. چون رازش را فاش دید . چاره رسوایی را در

جانبداری از او یافت.چون از حال و حکایت او آگاه

شد ، مـــدعیان را بـــه درون خوانـــد . نخست از

یهودی پرسید،گفت : « این مسلمان یک چشم

مرا نابینا کرده است ، طلب قصاص می کنم . »

قاضی گفت :«دیـه ی مسلمان بــر یهودی نیمه

بیش نیست ، باید آن چشم دیگرت را نیز نا بینا

 کنــدتـا بتــــوان یک چشم از او بـرکند ! »و چون

یهـودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ،

بـــه پنجاه دینار جریمه ی شکایت بـــی مـــورد

محکومش کرد !

جوان پدر مُرده را پیش خواند ، گفت : «این مرد

از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاکش کرده

است . بـــه طلب قصاص او آمـــده ام .»قاضـی

گفت : «پدرت بیمار بــوده است ، و ارزش بیمار

نیمـــی از ارزش شخص سالــــم است .حکـــم

عادلانه ایـــن است کـه پدر او را زیر همان دیوار

 بنشانیم و تـــو از بالای بام بـر او بیفتی ، چنان

کــه یک نیمه ی جانش را بستانی ! » و جوانک

را که صلاح در گذشت دیده بود ، به تادیه سی

دینار جریمه ی شکایت بــی مورد محکوم کرد !

چون نوبت بــه شوهــر آن زن رسید کـه از ترس

جنینش را سقط کـــــرده بـود ، گفت : « قصاص

شرعا" هنگامی جایز است که راه جبران مافات

 بسته باشد ، حال مــی توان آن زن را در عقــد

حلال ( ازدواج ) ایــن مــرد در آورد تـــا کـودک از

دست رفته را جبران کند . طلاق را آماده باش !

مـــردک فغان بـر آورد و با قاضی جدال می کرد

که ناگاه صاحب خربرخاست وبه جانب در دوید.

قاضی صدایش زد : « هی ! بایست کــه اکنون

نوبت توست ! » .

صاحب خر ، همچنان کــه می دوید فریاد کرد :

« مــرا شکایتی نیست . محکم کــاری را ، بــه

آوردن مـــردانی مـــی روم کـــه شهادت بدهند

خر من از کره گی دُم نداشته است ! 

* بر گرفته از کتاب « کوچه » رنده یاد احمد شاملو

با دخل و تصرف

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت15:55توسط آق دایی | |

چه فیس ...چه افاده ای ، اصلا" برا خودشون هم

 افاده میان !

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت14:56توسط آق دایی |

« بر گشته ام دوباره »

تصمیمی مهربان

مرا سمت صمیمی کودکی می بَرَد.

صمیمانه تر از این بگویم

هنوز رویای ام

پُر از طعم آب نبات چوبی ست

و هنوز انتظار می کشم

بادبادک های رفته ای را که بر نگشته اند

بر گشته ام دوباره

به همان سمت مهربان قدیمی

و باز که می گردم

قدیم ها دیگر

از یادم  رفته اند .

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت6:33توسط آق دایی |

 سلام دوستان گلم ، کودکان عزیز

« روز جهانی کودک » را بـــه تمامــــی شما

تبـــــریک میگــــم ، شاد و سلامت باشین

« روابط عمومی ارادتخانه ی حکیم آق دایی

شاعــــر بلنــــــد آوازه و میــان تهی ایــران »

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت5:47توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

این که میگن « برای من شاخ و شانه می کشد »

می دونین جریانش چــی یه ؟ پس لطفا" بخونین :

در زمان هــای قــدیم در بازار ها بــه جای مغازه ها

حجره هــائی بود ، کـــه گدایان سمج وقتی بــرای

گدائی به در حجره ها می رفتند ، یک شانه چوبی

و یک شاخه ی چوب نیـز با خود به همراه داشتند .

وقتـــی صاحب حجره در مقـابـل در خواست شان ،

آنهارا دست خالی جواب می داد،آنها می رفتند در

 فاصله یک متری حجره می نشستند ،و شاخـه را

بر دندانه های شانه ی چوبی هـی می کشیدند .

از بـــر خورد شاخه و دنـدانه هــای شانــه صـــدای

چنــدش آوری در مـــی آمـــد کـه باعث آزار و اذیت

صاحب حجره و متشنج شدن اعصاب او می شد .

بــه طوری کـــه صاحب حجره حاضر می شد برای

اینکه گدای سمج را از سر خود واکند و از صــدای

چندش آور شاخ و شانه رهایی یابد ، هرچه زودتر

سکه ی پولی کف دست او می نهاد و روانـه اش

مــــی کــرد .در واقــــع « شاخ و شانه کشیدن »

یک عمل تهـــدید آمیزی بود کــــه گدایان در مواقع

ناکامی از آن استفاده می کردند .

کاربــرد اصطلاح « شاخ و شانه کشیدن » زمانی

است که یکی دیگری را مورد تهدید و ارعاب قرار

دهد . در این موقع طرف بر می گردد و بـه تهدید

کننـــده مـــی گــــویــد کــه تو داری بــــرای مــن

« شاخ و شانه » می کشی ؟ یعنی داری مــرا

مورد تهدید و ارعاب قرار می دهی ؟

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت0:35توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

این مثل که میگن « هنوز دو قورت و نیمش باقیست »

مـــی دونین جریانش چــی یـــه ؟ پس لطفا" بخونین :

در افسانه هـــا آورده انــد کــه حضرت سلیمان پس از

مـــرگ پـــــدرش «داود» بـــر تخت پیامبـری و سلطنت

تکیـــه زد و از خداونـــد خواست تـــا همه جهـان را در

اختیار وی قـــرار دهــــد. خداونـد نیز از حکمت و دولت

و احتــــرام و عظمت و قدرت هـــرچه بــود بـه او داد و

عنـــاصر چهار گانــــه را نیــــز زیر فــــرمان او قـــرارداد.

چون حکومت جهان بــر سلیمان مسلم شـد و او بـــر

همه ی مخلوقات و مـــوجودات جهـــان سلطه یافت ،

روزی از خداوند در خواست کرد کــــه اجازه دهــــد تا

یک روز  همه ی جانداران زمین و هــوا و دریاهـا را او

غــذا بدهـد . خداوند او را از این کار بازداشت و گفت

که دادن روزی جانداران جهان فقط در توان من است

و تو از عهده ی این کاربر نمی آیی .

ولی سلیمان آنقدر بر این خواست پافشاری نمود تا

خداونددرخواست اورا پذیرفت و به موجودات زنده ی

جهان فــرمان داد تا فلان روز برای خوردن غذا به نزد

سلیمان بروند.سلیمان نیز بـه همه ی موجودات زیـر

فرمــان خود از آدمی و دیو و پری و مرغـان و وحوش

دستور داد تـا بــه تدارک و پختن غـــذا بـــرای آن روز

وعـــده داده شـــده مشغول شوند . دیـوهــا نیــز در

ساحل دریا در محلی کـــه بــرای طی کـردن طول و

عرض آن هشت مـــاه پیـــاده روی مــدام لازم بــود .

هفت صددیگ سنگی ساختند که هرکدام هـزار گـز

بلنــدی و هفت صـد گـــز پهنـا داشت . سپس چون

غــذا های گوناگـون آماده شد ، همه را در آن محـل

چیدند و تخت زرینی هــم بر کرانه ی دریا نهادنـدتـا

سلیمان بـر آن جای گیرد . وی نیـز پس از نشستن

بر تخت ، چون همه چیز را آمــاده دیـد بـه آدمیان و

پریان فـــرمــان داد تـا خلق را بر سر سفره آورنـد .

ساعتی نگذشت کــه ماهی غــول آسایـی از دریـا

بیـــرون آمـــد و بـــه یک حملـه همـه ی غــذا هـا و

آمادگی های مهمانی را یک جا قـورت داد و درکـام

خود فرو برد ، وسپس رو بـه سلیمان کــرد و گفت:

« یـا سلیمـان سیر نشدم ، غــذا مـی خواهــم ! »

سلیمان نبی کــه چشمانش سیاهـی می رفت از

ماهی پرسید : « مگـر غــذای روزانه تو چه مقــدار

است که هرچه در این جا بــرای همه ی جانـداران

 عالم آمـاده ساخته بـودم بلعیدی و همچنان اظهار

گــرسنگی مــی کنی ؟ » . مـاهــی کــــه دلش از

گرسنگی ضعف می رفت ،بــا حال ضعف و ناتوانی

 پاسخ داد : « خداونـد عالم روزانــه سه وعــــده و

هـــر وعــده یک« قـورت » غــذا به من می دهــد .

امروز بر اثر مهمانی تو فقط « نیـــم قـورت »نصیب

من شده است،وهنـوز«دوقورت ونیمش بـاقیست»

که سفره تو خالی شد. اگــر تو را غذای یک جانـور

مقدور نیست ،چرا خود را در این معـرض آوری کــه

جن و انس و وحوش و طیور ...را طعـام دهــی ؟ »

سلیمان از آن سخن بـی هـوش شد ، و چون بــه

هـوش آمـــد در برابر خداوند تـوبـه کـــرد و در برابر

عظمت بی پایانش سر تعظیم فرود آورد . 

کاربــرد ایـن مثل زمانی است کـه کسی بـا وجود

تقصیر و خطایــی کــه از او سر زده است ، نـــــه

تنها شرمنــده نمــی شود و اظهار شرمنـــدگــی

نمــی کند ، بلکـه توقـع تایید و تقـــدیر و احسنت

هم دارد .

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت3:30توسط آق دایی | |

آئینه ای بیارید ، دلمان می خواهد تا کمی

بر خودمان بخندیییییم .

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت1:45توسط آق دایی |