|
به وبلاگ خودتون خوش اومدین
پولمونم رفت!
ازاینایی که تو بازار کنارخیابونا هستن و میگن سی دی داریم، فیلم داریم ...یکی به تور من خورد و گفت:«آقا فیلم داریم!» گفتم: « فیلم چی داری ؟» گفت :« هـر چی تو بخوای ! » گفتـم :« فیلــم فلان و فلان و فلان و فلان ... داری ؟»گفت : « آره ، همه شو دارم ! » من کـه بعد از مدتها دنبال شون گشتن خوشحال بودم گفتم : « می خوامشون ! » گفت:« من ندارم ! اینا رو دوستم داره!»گفتم:« کجاس؟» گفت : «خونه ش نزدیکـه ،تو خونه اش داره ، اگــه مـــی خوای بــریم بــرات بگیرم » راضی شدم و بـا هـم رفتیم . پس از ده دقیقه رفتن رسیدیم بــه جائی کــه در خونـه ی دوستش بود. گفت : « اینایی کــه تو می خوای قیمت همه شون میشه پـونزده هزارتومن ! بده من بــدم بهش فیلما رو بــرات بگیرم !» مــا هـــم بلا فاصله دست کـــردیـــم تــو جیب مبارک و پـونزده هزار تومن پول بی زبون بهش دادیم ! گفت : « یـــه پن دقه ! همینجا منتظرم باش، من الان میرم و زود با فیلما بر می گــردم . » مــا منتظر مــونــدیــم و اون رفت در خونــه ی دوستشو زد ، در نیمه باز بود ، باز کرد و رفت تــو خونـــه . مــا مــونــدیــم و ده دقیقـه شد ، بیست دقیقه شد ، سـی دقیقه شد ، چهـل دقیقه شد ...خدایا چرا نیومد؟ رفتیم در زدیم، کسی جواب نداد!. یواشکی درو واز کردیم و سرک کشیدیم ، دیدیم پشت در یه خونه ی خرابه ی متروک قدیمی هس،رفتیم تو ، نگاه کردیم دیدیم اونورش یه بیابون برهوته که بـه همه جا راه داره ! خلاصــه دیگــه فهمیدیم ، چه کلاهی سر مون رفته ! پو لمونم رفت ... حالا مــا خــودمــون فیلمیما ! دنبــال فیلمـم می گردیم !
یارو اصلن پرته !
داشتم از کنارخیابون می اومدم خونه ،جوانی رو دیدم که موهاشو ژل زده بود و انگار انداخته بودنش تــوی دبـه ی روغن و در آورده بودنش . مثل اینکه از هـــر کی پرسیده بود کجا شیشه دارن ، بهش گفته بـودن بــرو بالاتر ...تا رسیده بود به نزدیکای سر کوچه مون . مونده بود و دور و بر شو نیگا می کرد . با دیدن من به طرفم اومد و ازم پرسید:آقا کجا شیشه دارن ؟ گفتم : سرهمین کوچه . تا سر کوچه ی مــا فاصله ی زیـــادی نبود ،تقریبا" دویست متر. شانــه بـــه شانــه ی مـــن اومــد . من شیشه فروشی سر کـــوچه مــونـو بهش نشون دادم ، فکــر کــردم کـه بیچاره شاید واسه ی پنجره ی خونه اش می خوادشیشه بخره.ناگهان با دیدن شیشه های چیده شده ی داخل مغازه گفت : ای لامسّب!من که این جورشیشه نمی خوام! بــا تعجب پــرسیـدم : پس چــه جــور شیشه می خوای؟با قیافه ای عاقل اندرسفیه! نگاهی به من انداخت و گفت:قرص شیشه می خوام! بعد شنیدم زیر لب به من گفت:یارو اصلن پرته!
« موبایل هم چیز خوبیه »
حالا واسه ی این دختر و پسر های جوونی کــه تازه عقد می کنن و در اثر بـی پولـی و بیکاری مجبورن تـا یک سال صبر کنن و بعــد عروسی بگیرن.موبایل واقعا" چیز خوبی یه! می تونن هـــر وقت چه روز ، چه شب ،چه نیمه شب ...بـا مــوبایلشون تمـاس بگیرن و راحت حرفـای دلشون رو بــه هـــم بـــزنن و حرفای عاشقونه تـو گوش هـم زمزمه کنن. اما ۲۰، ۳۰سال پیش کــه ایـن طـوری نبــود . تلفنی هـــم اگـــه بـــود خیلـــی کـم بـــود و خوانـواده ها کنترل شدید، داشتن واسه ی اینکـه پــول تلفن زیاد نیاد ،اصلن یه دختر و پسر کــه جلـــوی خونـواده ها نمی تونستن همه ی حرفای دلشونو بـه هـم بــزنن . این بـود کـه نامــه نگاری و نوشتن نامه ، بیشتر مرسوم بود . تو ۴ یا ۵ صفحه ورقه امتحانی ( البته ورقـه هـای امتحانی اون زمان خیلی بزرگتر از حالا بود ) نامـه نگاری می کردن و یه مقدار عکس گل وقلب... هم ،آخر صفحه می کشیدن و برای همدیگه پست کــرده و پـانـزده بیست روزی هــم صبـر می کردن تا جواب نامه بیـاد .حالا کـــه گفتـــم نامـــه یه خاطره ای هـــم از نامه بــراتــون بنــویسم : من و دوستم ،تو یکی از شهر های دور کار می کردیم.هردو مون هم تازه زن عقد کرده بــودیم و باید از شهر دور برای زن ها مون نامـه نگاری می کـــردیم . اوایل وقتی نـامه می نوشتیم چون با هم دوست وندار بودیم نامه مون روبرای همدیگه می خوندیم . بعد از مـــدتــی دیــدم کـــه دوستـــم نـامـــه ای نمی نویسه ! . هــی ازم مــی پرسه کـــی می خوای نامه بنویسی ! من هم وقتی که نامه می نوشتم،او اول نامه ام رومی خوندو بعد بلافاصله شروع می کرد به نوشتن نامه برای خانمش!. من فکر می کردم که حتما " می خواد چنــد جمله ی خوب و عاشقانه از نامه ی من انتخاب کنه واسه ی خودش . تا این کـه بعــد از مدتی نامه های اونو گـرفتم خونـــدم . دیــدم نه بابا ، هرچی من تو نامه می نویسم،بی کم و کاست حتا بدون اینکه یه واوش رو کـم کنه اونـم تو نامه ی خودش همونـا رو می نویسه ! مثلـن اگــه من تـوی نــامه ام ، اسم صغـرا رو نوشته ام ، او فقط اسما رو عوض می کنه واسم خانم خودشو می نویسه ! بـاقــی نـامــه،دیگـه همه مـال خودمه! . از اون روز بــه بعد دیگه هــر وقت خسته بودم و نوبت شستن ظرفهای غذا با من بود،بهش می گفتم کـه ظرفای مونده رو امشب تو بشور! اگـه قبول نمی کرد بشوره، تهدیدش می کردم کــه نامه مو بهت نشون نمیــدما ! نــاچار تسلیم مــی شد و همه ی ظــرف هــا رو بــرام می شست !
« خدا پدر ادیسون رو بیامرزد »
خدا رحمت کنه پدر بزرگمو(پدر مادرمو) ، در ایام نوجوانی روزی داشتـم در حیات خونـه اش بازی می کــردم ،کــه پـدر بزرگم با سر و پای گل آلود از سر کار کشاورزی بــه خونه اش برگشت .بعد از کشیدن سیگاری بــه حموم خونه شون رفت. گویا تازه سر و کله اش رو شامپو زده بــود ،کـه یهو آب حموم قطع شد.بالاخره با سر و صدا بـه مـادر بزرگــم فهموند کــه آب قطع شده . مــادر بزرگم کـه یه کتری بزرگ آب گـرم آماده داشت، آن را سرد و گــرم کـــرد و توی یـه تشت بـزرگ براش بـه حموم برد. پدربزرگ هم کف شامپوی رو سرشو با آن آب شست.وقتی که از حموم بیرون اومـد گفت : « آخـی ! خـدا پـدر ادیسون رو بیامرزه !! »
« مجسمه ای که باعث خجالت شد »
سه نفــربودیم ، با دوستام رفتیم بازار .یکـی از دوستام واسه ی خرید کفش وارد بـوتیکی شد مـــن و دوست دیگه ام ، دم در بوتیک وایساده بــودیم . مـن داشتم ، کفش های داخل ویترین رو دید می زدم .دوستم رو کرد به من و گفت : « آق دایـــی » گفتـــم : « چــی یـه ؟» گفت : « اون زنه رو می بینی پشت میز نشسته ؟ » یه میز کوچک فلزی توی بوتیک بـود و خانومی بسیار زیبا هم پشت آن نشسته بــود . گفتم : « خب،که چی ؟ » گفت:«اون مجسمه اس!» گفتم : « نـه بـابـا»گفت : « به جون خودم ! » گفتم : « چطو میگی ؟ »گفت : « آخــــه الآن ۵ دقیقه اس کـــه مـن دارم نیگاش مـی کنم ، نه پلک می زنه،نه از جاش جُم می خوره ! » منــم زل زدم تـــو چشاش دیـدم راس میگه ! اصلا" نــه پلک مـی زنــه ، نــه از جاش جُـــم می خوره ، فقط زل زده نیگا مـــون می کنه ! گفتم : « آره ، راس میگی جون خودت ، ایـــن یارو فــروشندهه عجب آدم بــا ذوقیه ، اینـــــو گذاشته واسه ی تبلیغات بــوتیک خودش ! » یهو دیدیم که مجسمه یه دستشو حرکت داد و شروع کرد بـــه پلک زدن . دوبــــاره دوستم گفت:« اهه حرکت کرد ، مجسمه نیس ! ...» ما هم زیاد باهاش فاصله نداشتیم ، دو متـر و خرده ای می شد . فکر کنم ، همه حرفامـونو شنیده بـــود . اما خیلــی خونسرد نیگا مــــون می کرد . مـــن و رفیقم از خجالت تیز از اونجا در رفتیــم . رفتیــم دورتــر منتظـــر دوستمــون مـــوندیم تــا از بــوتیک در بیاد . هم خنده مون گرفته بود ،هــم از خجالت سرخ شده بودیم . خلاصـــه خیلـــی از مجسمه یــه خجالت زده شدیم !
« عجب می گزرد» بعضی از راننــده ها خیلـی خوش ذوقند ، عقب اتـوبـوسی ، راننـده ای ایــن مصراع از شعر خیام : « ایــن قافلــه ی عمر عجب می گذرد » را به این صورت نوشته بود : «ایــن قافلــه ی عمر عجب می گزرد !» اول خنده مـــون گرفت ، بعـد فکر کردیم واقعیت اش همینه !! شایـد جناب خیام اشتباه کـرده کـــه «می گذرد » نوشته. می دونین که «گزر » نام دیگر هویچه !
« شربت خوردن آق دایی با چنگال » مشغول کار با اینترنت بودم . زن دایـی میـوه و چاقو و چنگال آورده بود . مدتی بعــد از خوردن میوه بـه زندایی گفتم که داروهامو بیاره بخورم. همچنان کــــه سرگرم اینترنت بـودم ، شربتم را اشتباهی بـــه جای اینکــه در قاشق بـریزم ریختم در چنگال !...خلاصه خرابی بــار آوردم !
را به شما تبریک عرض می نمایم
با خیام « ای دل چو زمانه می کند غمناکت » مُــــردی بـبــــرد زنـت همــه امـــلاکت بـا شوهــــر دومی خود ، خنــده کنان گـــویـنــــــد : درود بــــر روان پـــاکت ! * مصراع داخل گیومه از شاعر بزرگ ما خیام است .
سلام دوستان گلم اومـــدم برای خدا حافظی ، دیگــه باید برم ! یعنی جلو تر باید می رفتم . تا حالا هم کـــه موندم زیاد بوده . موندنم دیگــه دست خودم نیست ! مــی فهمین دست خـــودم نیست یعنی چه ؟ یعنی اینکـــه به ناچار علی رغم میل باطنی باید رفت . اما مــن تا حالا بهونه آورده ام و مــونده ام ! امـا دیگـــه نمی تونم بمونم . رفتن هی به من میگه د برو ، گفتم وایسا، آخه مـــن دوستائی دارم کــــه بایـــد باهاشون خدا حافظی کنم.حالاهم اومده ام تـا بـا شما خدا حافظـی کنــم و بــرم ! آخـه من یــه مدتی می خوام برم تو فکر !! حالا شما چی میگین برم ؟ یا بمونم !
«مناجات نامه خواجه آق دایی دریا کناری »
الهی ای خالق کل صفر و مش غلام ...، از من به تو سلام ، همه ی حرفهای نگفته ام می دانی از الف تا لام ... الهی افتاده ایم مثل خر توی چاهی ، نه از پیش راه داریم ، نه از پس راهی ، رفته است بر سرمان عجب کلاهی. الهی هر چند بنده ی پُر خنده ی توئیم ، به جان « آق دایی » شرمنده ی توئیم ،پا برگاز خطا می گازیم راننده ی توئیم. الهی ای خـالق بـی مـدد ، مـا بـا حمـاقت هـای بـــی عــدد، می کنیم بر خودمان بــد. الهی مـــرغ مــا همیشه یک پــا دارد ، واســه ی یک تخــم کوچولو غوغا دارد، می دانیم کار ما نه مرحبا دارد. الهی مثل پرنده ای در قفسیم ،مثل چوب دو سر نجسیم، موشیم و مار و عقربیم ...چه کسیم؟! الهی نه پاستور نه کُخیم،نه شاغلام نه شعبان بی مُخیم، آخر بگو که ما چه پُخیم ؟! الهی مثل میمون بد ادائیم ، مثل جغد بد صدائیم ،مگـر ما از خلقت تو جدائیم ؟! الهی بنــــدگــان آس و پـاسیم ، تــــو را نــــه پـــــــول را می شناسیم ، خودت می دانی ناسپاسیم . الهی پیش از بعد قبل است ، شکم عده ای طبل است ، می دانیم بعد از « اعتصمو » ،« حبل » است . الهی گاهی روباه گاه شیریم ، مچ بند و مچ گیریم،از باد هوا سیریم ! الهی ما همه از خاکیم،مخلص تریاکیم، پرّنده ی افلاکیم. الهی اگـــــر هفتیـم اگـــــر هشتیـم ، همــه مــــــــــــان افتاده تشتیم ، تو که با ما باشی واقعا" مَشتیم !
شهادت امام صادق (ع) تسلیت باد.
سلام دوستان گلم
این مثل که میگن « خر ما از کره گی دُم نداشت». مــی دونین جریانش چـی یـــه ؟پس لطفا بخونین : مردی،خری را دید که در گل فرو رفتـه و صاحب خر، از بیرون کشیدن آن عاجز مانده ، برای کمک دُم خر را گرفت و زور زد . دُم خر از جا کنده شد . صاحب خر فریاد و زاری کرد و گفت : «تاوان بده ! » مرد ، که پولی نداشت ، به قصد فرار بـه کوچه ای دوید ،کوچه را بن بست یافت .از دیوار پرید خود را درخانه ای انداخت.زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می شست و حامله بود.با دیدن مرد و آن هیاهو و فریاد ترسید . بچه اش را سقط کــرد. مرد گریزان ، بر بام خانه دوید .راهی نیافت ، از بام به کوچه ای پرید که در آن طبیبی خانه داشت ، و جوانی ، پدر پیر بیمارش را در انتظار نـوبت در سایــه ی دیـــوار خوابانده بود . مرد فراری بر سر آن پیر بیمار افتاد ، به طوری که در جا مُرد!. پدر مُرده نیز،به صاحب خانه و صاحب خرپیوست ! مرد، همچنان گریزان بود ، که در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه بـــر خورد کــرد و به زمینش انداخت . پــاره چوبـــی در چشـم یهــودی فرو رفت و کورش کرد . اونیـــز نالان و خونریزان به جمع تعقیب گران مرد فراری پیوست . مــرد فـــراری ، بــه ستوه از این همه ، خود را به خانــه ی قاضـی افکنــد و گفت : « پناهـم ده ! » مگر قاضی درآن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش را فاش دید . چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت.چون از حال و حکایت او آگاه شد ، مـــدعیان را بـــه درون خوانـــد . نخست از یهودی پرسید،گفت : « این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است ، طلب قصاص می کنم . » قاضی گفت :«دیـه ی مسلمان بــر یهودی نیمه بیش نیست ، باید آن چشم دیگرت را نیز نا بینا کنــدتـا بتــــوان یک چشم از او بـرکند ! »و چون یهـودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ، بـــه پنجاه دینار جریمه ی شکایت بـــی مـــورد محکومش کرد ! جوان پدر مُرده را پیش خواند ، گفت : «این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاکش کرده است . بـــه طلب قصاص او آمـــده ام .»قاضـی گفت : «پدرت بیمار بــوده است ، و ارزش بیمار نیمـــی از ارزش شخص سالــــم است .حکـــم عادلانه ایـــن است کـه پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تـــو از بالای بام بـر او بیفتی ، چنان کــه یک نیمه ی جانش را بستانی ! » و جوانک را که صلاح در گذشت دیده بود ، به تادیه سی دینار جریمه ی شکایت بــی مورد محکوم کرد ! چون نوبت بــه شوهــر آن زن رسید کـه از ترس جنینش را سقط کـــــرده بـود ، گفت : « قصاص شرعا" هنگامی جایز است که راه جبران مافات بسته باشد ، حال مــی توان آن زن را در عقــد حلال ( ازدواج ) ایــن مــرد در آورد تـــا کـودک از دست رفته را جبران کند . طلاق را آماده باش ! مـــردک فغان بـر آورد و با قاضی جدال می کرد که ناگاه صاحب خربرخاست وبه جانب در دوید. قاضی صدایش زد : « هی ! بایست کــه اکنون نوبت توست ! » . صاحب خر ، همچنان کــه می دوید فریاد کرد : « مــرا شکایتی نیست . محکم کــاری را ، بــه آوردن مـــردانی مـــی روم کـــه شهادت بدهند خر من از کره گی دُم نداشته است ! * بر گرفته از کتاب « کوچه » رنده یاد احمد شاملو با دخل و تصرف
چه فیس ...چه افاده ای ، اصلا" برا خودشون هم افاده میان !
« بر گشته ام دوباره » تصمیمی مهربان مرا سمت صمیمی کودکی می بَرَد. صمیمانه تر از این بگویم هنوز رویای ام پُر از طعم آب نبات چوبی ست و هنوز انتظار می کشم بادبادک های رفته ای را که بر نگشته اند بر گشته ام دوباره به همان سمت مهربان قدیمی و باز که می گردم قدیم ها دیگر از یادم رفته اند .
« روز جهانی کودک » را بـــه تمامــــی شما تبـــــریک میگــــم ، شاد و سلامت باشین « روابط عمومی ارادتخانه ی حکیم آق دایی شاعــــر بلنــــــد آوازه و میــان تهی ایــران »
سلام دوستان گلم
این که میگن « برای من شاخ و شانه می کشد » می دونین جریانش چــی یه ؟ پس لطفا" بخونین : در زمان هــای قــدیم در بازار ها بــه جای مغازه ها حجره هــائی بود ، کـــه گدایان سمج وقتی بــرای گدائی به در حجره ها می رفتند ، یک شانه چوبی و یک شاخه ی چوب نیـز با خود به همراه داشتند . وقتـــی صاحب حجره در مقـابـل در خواست شان ، آنهارا دست خالی جواب می داد،آنها می رفتند در فاصله یک متری حجره می نشستند ،و شاخـه را بر دندانه های شانه ی چوبی هـی می کشیدند . از بـــر خورد شاخه و دنـدانه هــای شانــه صـــدای چنــدش آوری در مـــی آمـــد کـه باعث آزار و اذیت صاحب حجره و متشنج شدن اعصاب او می شد . بــه طوری کـــه صاحب حجره حاضر می شد برای اینکه گدای سمج را از سر خود واکند و از صــدای چندش آور شاخ و شانه رهایی یابد ، هرچه زودتر سکه ی پولی کف دست او می نهاد و روانـه اش مــــی کــرد .در واقــــع « شاخ و شانه کشیدن » یک عمل تهـــدید آمیزی بود کــــه گدایان در مواقع ناکامی از آن استفاده می کردند . کاربــرد اصطلاح « شاخ و شانه کشیدن » زمانی است که یکی دیگری را مورد تهدید و ارعاب قرار دهد . در این موقع طرف بر می گردد و بـه تهدید کننـــده مـــی گــــویــد کــه تو داری بــــرای مــن « شاخ و شانه » می کشی ؟ یعنی داری مــرا مورد تهدید و ارعاب قرار می دهی ؟
سلام دوستان گلم
این مثل که میگن « هنوز دو قورت و نیمش باقیست » مـــی دونین جریانش چــی یـــه ؟ پس لطفا" بخونین : در افسانه هـــا آورده انــد کــه حضرت سلیمان پس از مـــرگ پـــــدرش «داود» بـــر تخت پیامبـری و سلطنت تکیـــه زد و از خداونـــد خواست تـــا همه جهـان را در اختیار وی قـــرار دهــــد. خداونـد نیز از حکمت و دولت و احتــــرام و عظمت و قدرت هـــرچه بــود بـه او داد و عنـــاصر چهار گانــــه را نیــــز زیر فــــرمان او قـــرارداد. چون حکومت جهان بــر سلیمان مسلم شـد و او بـــر همه ی مخلوقات و مـــوجودات جهـــان سلطه یافت ، روزی از خداوند در خواست کرد کــــه اجازه دهــــد تا یک روز همه ی جانداران زمین و هــوا و دریاهـا را او غــذا بدهـد . خداوند او را از این کار بازداشت و گفت که دادن روزی جانداران جهان فقط در توان من است و تو از عهده ی این کاربر نمی آیی . ولی سلیمان آنقدر بر این خواست پافشاری نمود تا خداونددرخواست اورا پذیرفت و به موجودات زنده ی جهان فــرمان داد تا فلان روز برای خوردن غذا به نزد سلیمان بروند.سلیمان نیز بـه همه ی موجودات زیـر فرمــان خود از آدمی و دیو و پری و مرغـان و وحوش دستور داد تـا بــه تدارک و پختن غـــذا بـــرای آن روز وعـــده داده شـــده مشغول شوند . دیـوهــا نیــز در ساحل دریا در محلی کـــه بــرای طی کـردن طول و عرض آن هشت مـــاه پیـــاده روی مــدام لازم بــود . هفت صددیگ سنگی ساختند که هرکدام هـزار گـز بلنــدی و هفت صـد گـــز پهنـا داشت . سپس چون غــذا های گوناگـون آماده شد ، همه را در آن محـل چیدند و تخت زرینی هــم بر کرانه ی دریا نهادنـدتـا سلیمان بـر آن جای گیرد . وی نیـز پس از نشستن بر تخت ، چون همه چیز را آمــاده دیـد بـه آدمیان و پریان فـــرمــان داد تـا خلق را بر سر سفره آورنـد . ساعتی نگذشت کــه ماهی غــول آسایـی از دریـا بیـــرون آمـــد و بـــه یک حملـه همـه ی غــذا هـا و آمادگی های مهمانی را یک جا قـورت داد و درکـام خود فرو برد ، وسپس رو بـه سلیمان کــرد و گفت: « یـا سلیمـان سیر نشدم ، غــذا مـی خواهــم ! » سلیمان نبی کــه چشمانش سیاهـی می رفت از ماهی پرسید : « مگـر غــذای روزانه تو چه مقــدار است که هرچه در این جا بــرای همه ی جانـداران عالم آمـاده ساخته بـودم بلعیدی و همچنان اظهار گــرسنگی مــی کنی ؟ » . مـاهــی کــــه دلش از گرسنگی ضعف می رفت ،بــا حال ضعف و ناتوانی پاسخ داد : « خداونـد عالم روزانــه سه وعــــده و هـــر وعــده یک« قـورت » غــذا به من می دهــد . امروز بر اثر مهمانی تو فقط « نیـــم قـورت »نصیب من شده است،وهنـوز«دوقورت ونیمش بـاقیست» که سفره تو خالی شد. اگــر تو را غذای یک جانـور مقدور نیست ،چرا خود را در این معـرض آوری کــه جن و انس و وحوش و طیور ...را طعـام دهــی ؟ » سلیمان از آن سخن بـی هـوش شد ، و چون بــه هـوش آمـــد در برابر خداوند تـوبـه کـــرد و در برابر عظمت بی پایانش سر تعظیم فرود آورد . کاربــرد ایـن مثل زمانی است کـه کسی بـا وجود تقصیر و خطایــی کــه از او سر زده است ، نـــــه تنها شرمنــده نمــی شود و اظهار شرمنـــدگــی نمــی کند ، بلکـه توقـع تایید و تقـــدیر و احسنت هم دارد . |
About![]()
حکیم آق دایی فرمود Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
رهی رضوان(عزیز)
یک شعر سپید (نه طنز |