تبليغاتX
طنزستان آق دایی

طنزستان آق دایی

 وقتی سر چهار راه ،مغز پاسبان سوت کشید ،

هیچ ماشینی نایستاد.

 دوست من واقعا" دلم برای تو، گشاد شده است.

دلم به حال پرنده ای می سوزد ، که گلوله

 رهاشده را، به جای دانه اشتباه گرفته باشد.

 فریاد سکوت ، گوشم را کر کرد.

 هر دو چشمت آنقدر مست بودند ، که باهم

دعوا گر فتند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت22:2توسط آق دایی | |

 بلبل وقتی روی گل بدبو نشست ، به جای

چهچه زدن ، پیف پیف می کرد.

 در نظر کوه ،دره ها برای پابوسی اش به

وجود آمده اند.

 آتش همیشه زندگی سوزانی دارد.

 از دست خارها، دل گل خون است .

 ای کاش ایام جوانی ، پس از ایام پیری بود .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت21:53توسط آق دایی | |

 دلم به حال تشنه ای می سوزد ، که آب از

سرش گذشته است .

 هر بیکاری را ، آدم بدقول می تواند سر کار

بگذارد.

کویر تشنگی اش را از چشم دریا می بیند.

 آنقدر حرف های خنک زد ، که زبانش یخ کرد.

 آب رود خانه ای را دیدم ، که برای رسیدن به

دریا می دوید.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت21:45توسط آق دایی | |

 وقتی به حرف های خنک گوش می دهم،

گوشم یخ می زند.

 پنکه ام آنقدر گرمش بود ، که خودش را باد

می زد.

 چاقویی که یک نقٌاش بکشد ، حتا کاغذ را

هم نمی برٌد.

 به "کلفت " لاغر شده ،نازک می گویند.

 چون چشم های عسلی داشت ، تلخ ها

را شیرین می دید.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت21:38توسط آق دایی | |

 با ضبط صوتم ، فریاد سکوت را ضبط می کنم.

 زور یک مورچه ، از یک فیل مرده بیشتر است .

 تلویزیون خوبی دارم،به جای تماشای برنامه ،

تلویزیونم را تماشا می کنم.

 بعد از ایراد یک سخنرانی آتشین ، تاول های

سوختگی روی زبانش پیدا بود.

 عاشق برقی هستم که موقع مصرف اضافی،

توی سیمش به عقب بر می گردد.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت21:30توسط آق دایی | |

 کله اش آنقدر بزرگ بود ، که  هیچ کلاهی

 سرش نمی رفت .

 پائیز از ترس زمستان خودش را ، زرد کرد.

 لامپ روشن ، شکوفه ی تیر برق است .

 برای اینکه زندگی اش بچرخد ، دور خودش          می چرخید .

 برای اینکه از خجالتی آب نشوم ، خودم را

توی فریزر گذاشتم .

 کاسه ی سرم نمی گذارد ، افکارم پرواز

کنند.

 وقتی کلاهم را قاضی کردم ، بر ضد سرم

حکم صادر کرد.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت17:36توسط آق دایی | |

 پرنده ای که قصد خودکشی داشت ، خودش

به تیر اصابت کرد.

 باد هم ،کلاهبردار است .

 موشی که می خواست از گربه انتقام بگیرد،

رشته ی عمرش را جوید.

 مرگ ، سرانجام کلاس زندگی را تعطیل می کند.

 وقتی گل یخ را بوکردم،  سرما خوردم .

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت17:24توسط آق دایی | |

 میوه شوخ وشیرین ، خودش را به دندانم می زد.

 حتا با یک ثانیه بیشتر زندگی کردن ،انتظار عزرائیل

را طولانی تر می کنم.

جهانیان همه تشنه ی عدالتند،امیدوارم کسی از

تشنگی نمیرد.

 از لج غم هم که شده ، شاد می مانم.

 آنقدر سرش به تنش سنگینی می کرد،که قامتش

خمید.

 بعضی ها برای اینکه ننویسنده نشوند، نویسنده

می شوند.

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت14:51توسط آق دایی | |

 برای اینکه سر گرم شوم ، زیر نور آفتاب

می نشینم.

زنها دوست دارند گل نرگس، گل ماده گس بود.

 هر وقت می خواهم نامه های سوزان عاشقانه

بنویسم ، کاغذم آتش می گیرد.

 آدم خودبین،آئینه را بیشتر دوست دارد.

 تنها همراه زندگی ام ،تلفن همراه من است.

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت14:41توسط آق دایی | |

 آب اگر تب شدید کند، به جوش می آید.

 عن زنبور عسل را، دوست دارم.

 برای جبران کم خونی ام، زالو ها را می مکم.

 ای کاش عمر کوتاه گل، به اندازه ی

 روده درازی بلبل بود.

 اگر ساکن کره ی ماه بودم ، دیگر زمینگیر

نمی شدم.

 

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت14:33توسط آق دایی | |

 چون گلهای باغچه ام را خیلی دوست دارم

بهشان آبمیوه می دهم.

 وقتی عزراییل برای گرفتن روحش رسید،

 که روحش پرواز کرده بود.

 زمین زیر دوش آسمان ، حمام می کند.

 چون دست و پایش را گم کرده بود ، نمی توانست

از خانه بیرون بیاید.

 وقتی روی گل قالی نشستم ، خارهایش اذیتم نکرد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت18:36توسط آق دایی | |

 وجود گل برای باد ، هیچ ارزشی ندارد.

 گربه ی پیر عاشق سوپ موش است .

 ای کاش همه ی نیستی ام بر باد می رفت.

 برای اینکه دست و پایم را گم نکنم ، مرتب

 مواظب شان هستم.

  اگر کرم خاکی زن داشت ، واقعا" از دستش خسته

می شد.

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت18:25توسط آق دایی | |

 برای اینکه نگویند دو بهم زنی کرده،سه بهم زنی

 می کرد.

 قند خونم ، زندگی ام را تلخ کرده است.

 به قلبم اعتماد کردم آن هم خونخوار بود.

 برای اینکه حال عزرائیل را بگیرد ۱۲۰سال زندگی کرد.

 برای پرنده محبوس در قفس، سی دی پروازش را گذاشتم.

در آب رودخانه تن ماه را با صابون شستم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت18:17توسط آق دایی | |

 پیانو وقتی کهنه شد، پیا کهنه می شود.

 اگر همه آدمها باهم آب شان ، تو یک جوب 

می رفت رود خانه بوجود می آمد.

 خداوند تورا از سر سایه ات کم نکند.

 برای اینکه آرزو هایش را به گور نبرد ، وصیت کرد جسدش را بسوزانند.

 آدم تهیدست عیدی به بچه هایش "قول " می دهد.

 به آلوی یرقان گرفته ، زرد آلو می گویند.

 آنقدر خسیس بود ، که حتٌا یک بوسه هم به زنش 

نمی داد.

 زالوی گرسنه ای ، انار را میک می زد.

 موقع بهار ، دیوانگی ام گُل می کند.

 وقتی دندان طمع ام را کندم ، هیچ دردم نگرفت .

 ماهی خمار آرزو می کند، ایکاش آب چند درصدی

الکل داشت !

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت19:33توسط آق دایی | |

 برای اینکه در دریای غم غرق نشوی ، تیوپ خنده را همرا ه داشته باش .

 بلبل آنقدر پیش گل نالید ، که گل از خجالتی سرخ شد.

 آنقدر نا امیدبود که زالو با خوردن خونش ، از زندگی خودش مایوس شد.

 دلم به حال گربه ای می سوزد که خودش را به موش مردگی زده است .

 کلاغی که می خواست موقع آواز خواندن از بلبل تقلید کند،چهقار می زد.

 به افتخار عشق ات ، قلبم شروع به کف زدن کرد.

 آتش عشق را ، هیچ آتش نشانی یی نمی تواند خاموش کند .

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت19:13توسط آق دایی | |

 وقتی که شنیدم عشق یک دروغ است ،گفتم:

"راست است".

 برای اینک مغازه کلاه فروشی باز کند، مدام کلاهبرداری می کرد.

 خروس بی محل ،خروسی است که مرغها بهش محل نمی گذارند.

 بدبختی اگر خوشبختی بود ،من خوشبخت ترین بودم.

 زن زیبایی دعا می کرد: خدایا شوهرم را "هدایت " کن.

 در گوشم عسل می ریزم ، تا حرفهایت  را شیرین بشنوم .

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت18:59توسط آق دایی | |