تبليغاتX
طنزستان آق دایی

طنزستان آق دایی

 عید سعید مبعث حضر ت رسول اکرم (ص) ، پیامبر مهر و رحمت بر جهانیان را

به شما تبریک عرض مینمایم .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت19:49توسط آق دایی |

 مرغ ماهیخوار ساده لوح، در سراب دنبال ماهی می گشت .

 وقتی خیالم تخت شد ، مغزم را روی آن بستری کردم .

 بدون زبان هم می توانم ، با دلم حرف بزنم .

 آدم خیالباف ،  در سراب استخر ماهی می سازد .

  زخم زبان ، با مالیدن پماد خوب نمی شود .

 تیر طعنه ، احتیاجی به گلوله ندارد .

 آدم پولدار می گوید : ای کاش گلبول های خونم ، گلپول بودند.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت19:28توسط آق دایی |

 دندان طمع ام را هیچوقت مسواک نمی زنم .

 چون شنا بلد نبود در خودش غرق شد .

 یخ ، آبی ست که در سرمای زمستان پوست کلفت شده است .

 زندگی چائی ، همیشه تلخ است .

 پائیز نمی گذارد که درختان با برگ های سبز ، به بهار رای بدهند .

 هر موقع می خواهم شعر های آبدار بخوانم ، آب از لب و لوچه ام

جاری می شود .

 ستارگان برای اینکه شب را نابود کنند ، روی میز گرد ماه  با هم

مذاکره می کنند .

 وقتی خونم به جوش می آید ، رگ هایم را می سوزاند .

 تمامی هندوانه ها ، در اثر چاقو کشی می میرند.

 برای اینکه بیکار بیکار نماند ، فراموشکار شد .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت11:23توسط آق دایی |

 پزشکان جرّاح ، افکار خودشان را هم  عمل می کنند .

 میکرب ،عامل نفوذی عزرائیل در بدن است .

 از بس به میکرب فکر کردم  تمام افکارم کثیف شد .

 نگاهم از طبقه چهارم ساختمان  به زمین افتاد .

 مگس برای فرار از گرمای تابستان  روی گل یخ نشست .

 چون چشم ام دوربین است  عکس هم می گیرد .

 آدمی که کج دست است  عمل جراحی برایش فایده ندارد .

 وقتی با خودم قهر می شوم  همسرم می ترسد با خودم دعوایم شود .

 قطره چکان هم برای درد چشم ام اشک می ریخت .

 عرض ادبم  اشتباهی طول ادب شد .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت19:36توسط آق دایی | |

 اشکم وقتی می خواهد از چشم ام بیفتد ، گریه می کند.

 وقتی حواس اش پرت شد ، شیشه عمرش شکست .

 ماهی ها صبحانه و ناهار و شام ، چلو آب می خورند.

 اگر« کلفت» رژیم لاغری بگیرد، «نازک» می شود.

 خورشید همیشه روی تشک ابری می خوابد.

 غذا های خوشمزه ی خیالی را در کاسه ی سرم صرف می کنم .

 برای اینکه فکرم را پرواز بدهم ، سوار هوا پیما می شوم .

 گل خشخاش را دیدم چرت می زد.

 کرم ابریشم ، حتّا به خودش هم پیله می کند .

 هوا پیمای خیالی ، سر انجام در فرودگاه مغزم پائین آمد

 برای اینکه پدرم بتواند زبان ام را بفهمد ، به زبان مادری صحبت می کنم.

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت19:26توسط آق دایی |

 نور لامپ برای اینکه در شب ببیند ، عینک می زند.

 اتوبوس ،جاده را بوس کنان تا مقصد رفت .

 چراغ موشی ام، از ترس گربه خاموش شد.

 وقتی قفس قناری ام را در حمام می گذارم ، خوش آوازتر می خواند.

 بـــرای اینکـــه روشنفکر شوم ، بــا عمل جراحی مغزم را برق کشی

کرده ام.

 وقتی دارندحرف های نیش دارمی زنند، نباید پابرهنه توی حرفشان دوید.

 حالا زبان سبز ، سر سرخ می دهد بر باد.

 صفر هم خودش را جزو اعداد حساب می کند .

 برای اینکه در مصرف کفش صرفه جوئی کنم ، هردو پایم را

توی یک کفش کرده ام .

 بعضی ها سر میز گرد ، تصمیمات درازی می گیرند.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت19:42توسط آق دایی |

 چون از تاریکی قبر می ترسم، وصیت کرده ام قبرم را برق کشی کنند.

 دوست دارم خانه ی آخرتم ، آپارتمانی باشد.

 چون یک گوشم سنگین است، گردنم کج شده است.

 آنقدر خونگرم بود ، که رگ هایش سوخت.

 وقتی که عزرائیل می خواست جانش را بگیرد، خودکشی کرد

تا عزرائیل خیط شود.

 اگر در کره ی ماه به دنیا می آمدم ، هیچ وقت زمینگیر نمی شدم .

 تصور کن حال بلبلی را که پس از خواندن آوازهای عاشقانه اش ، تازه

می فهمد گل اش مصنوعی است .

نازایان ، بچه ی بدنیا نیامده می زایند.

 وقت آواز خواندن گلوی ام را با اتو صاف می کنم .

 گل یخ با سردی بلبل را تحویل گرفت .

 چون دل عاشق دریا بود ، معشوق اش در آن غرق شد.

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت12:21توسط آق دایی | |

 پیشاپیش تولد حضرت علی (ع) و روز پدر و روز مرد را به تمامی کسانی که به

درک زیبای مفهوم  مردانگی و مقام والای مرد  رسیده اند تبریک عرض می نمائیم

             «  حکیم آق دایی شاعر بلند آوازه و میان تهی ایران»

            
                             یاعلی(ع)

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت17:44توسط آق دایی |

 زرد پوستان اگر یرقان بگیرند ، مشخص نمی شود .

 شب ها وقتی مغزم سوت می کشد ، همسرم از خواب می پرد.

 بعضی وقت ها دارم زندگی می کنم ، بعضی وقتها زندگی دارد مرا می کند.

 پائیز از ترس زمستان  خودش را زرد کرد.

 نفرین مادر موش به بچّه اش اینه : «الهی ، گربه تورو بخوره من راحت شم»

 از بس گردن کلفت بود ، هیچ لباسی را نمی توانست  به تنش کند.

 شنیدن فریاد سکوت ، احتیاجی به میکروفن ندارد .

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت13:0توسط آق دایی |

 مگس ها انتظار دارند خرمگس همیشه برای آنها باربری کند.

 ماهی ، همیشه  سرش زیر آب است .

 برای اینکه روده درازی نکنم ،با عمل جراحی روده ام را کوتاه کرده ام .

 برای اینکه زندگی ام بچرخد ، هی دور خودم می چرخم .

 سرخپوستان  لازم نیست با سیلی صورتشان را سرخ کنند.

 عمر باد ، همیشه بر باد است.

 از وقتی که خاکی شدم ، برای همسرم ماشین لباسشوئی خریدم .

 دوست دارم سایه ام همیشه بالای سرم باشد.

 برای اینکه لحظات شیرینی داشته باشم ، به عقربه های ساعتم عسل میمالم .

 کاش می توانستم همیشه اشگ شوق بریزم .

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت12:42توسط آق دایی |

 موقع صحبت کردن پی در پی آب می خورم ، تا حرف های آبدار بزنم.

 یک آدم کر، حوصله ی هزار آدم پر حرف را دارد .

 حرف های نیشدارش ، گوشم را گزید.

 هیچکس نمی تواند به ریش آدم کوسه بخندد.

 مرغ عصبانی موقع دعوا با خروس ، برایش تخم مرغ پرتاب کرد .

 تلویزیونم موقع پخش خبر های داغ،  سوخت .

 شیشه ی عینکم پس از اصابت تیر نگاهش ، شکست .

تک ستاره ی شب ، روزنه امید آفتاب بود .

 چون چشم های عسلی داشت ، همیشه مگس ها دور چشماش

جمع می شدند .

 چون چشمم آب نمی خورد ، برایش ساندیس خریدم .

 تمام رویا های ماهی ، نقش بر آب شد .

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت19:9توسط آق دایی | |

 ماهیی که می خواست عمر جاودانه پیدا کند ، دنبال آب حیات می گشت .

 سفید پوست متعصب ، از رنگ سایه اش هم بیزار است .

 پرنده ی مأیوس ، روی درخت خشکیده آواز می خواند.

 بعضی حرف هایشان آنقدر گنده است ، که از دهانشان نمی تواند بیرون بیاید.

 سخنرانی اش آن چنان آتشین بود ، که گوش شنوندگان اش سوخت .

 قند خونش ، زندگی اش را تلخ کرده است .

 برای اینکه زمستان را بهار ببینم ، عینک سبز به چشم می زنم .

بیاناتش آنقدر آتشین بود ، که زبانش سوخت .

 شب را ، کور ها هم می توانند ببینند.

آنقدر حرف های سرد شنیدم  که گوش هایم یخ کردند.

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت16:38توسط آق دایی |

 سرخ پوستان احتیاجی ندارند که با سیلی ، صورتشان را سرخ کنند.

 سایه ام همیشه عزادار است .

 گربه ای بدبخت ، با مرگ موش خودکشی کرد .

 از گربه ای خنده ام می گیرد  ، که خودش را به موش مردگی زده باشد.

افکار خطر ناک را ، در مغزم زندانی می کنم .

بعضی وقت ها سایه ام آنقدر سنگین می شود،  که اصلا" نمی توانم راه بروم .

آنقدر سرگرم شد که کلاه اش سوخت .

 در زمستان ساعت سرما خورده ام به جای تیک تاک ، سرفه می کرد .

برای اینکه سرگرم شوم ، زیر نور آفتاب می نشینم .

به تعداد ضربان های قلبم ، دوستت دارم .

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت19:6توسط آق دایی | |