تبليغاتX
طنزستان آق دایی

طنزستان آق دایی

دوش بـودم پـای منقــل ، بـا جنـاب منــدلی*

حرف های پــای منقـــل بــود ، حرف مـا ولی

سیخ بــود و سنگ بــود و گُلّـه گُلّـه دود بـــود

سی دی و هــم طنز شیرین جنـاب گـرگعلی

کلّه هامان نم نمک هی گرم شد، از دود ودم

گـــرم شـــد هــی کلّــه هــا بـــی معطلـــی

منـدلی هی گفت، منهم کلّـه جنبان پیش او

کـــــــــردم اش تــاییـــــــــد بــا آری ، بلــــــی

گفـت از بــــــی پـــولـــــی و جنس گـــــــرون

گـفــت از بیـکـــــــــــــاری و از تنبــلــــــــــــی

گفـت کـــــه پــــول سهــام ام دود شــــــــــــد

شاهـــد مــــن « آق دایی » و« مـارمَلـی»**

گفـت کـــــه اغلب جـــوانـــــان دودی انـــــــــد

یکـــسره از سیستــــان تـــــا انـــــزلـــــــــــی

از کــــرایـه خانــه هی نالیــــد ، از مستاجری

از کـــــرایـه منـــــــزل و بــــــی منــــــزلــــــی

از مصــــدق از مـــــدرس گفت ، حتّــا پهلــوی

عاقبت هـــم گفت از میـــرزا کوچیک جنگلــی

دوستـان یعنــی نبــــایـد فکـــر های بــد کنید

حـرف هـامـان منقلی بـوده ، نبـوده مخملی !

* مندلی در زبان عامیانه گیلک به محمد علی می گویند .

** مارملی نیز در زبان عامیانه گیلک به محرمعلی می گویند .

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت23:17توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

فرا رسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان بر شما مبارک باد

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت0:33توسط آق دایی |

بـاز آمـــدم در خانه مـــن ، تـا کـاســه فنجـان بشکنم*

هــــم استکـــان لب طلا ، هــم پارچ و لیـوان بشکنم

ضبـط دو بـانـده لـــه کنـــم ، کــــوبم لگــد بـــر رادیـــو

هـــرکس که می آیــدجلــو ، چنگال و دنــدان بشکنم

هــــم مبــــل را ویــــران کنـم ، یخچـال را داغــان کنم

آن دیش را از پشت بــــام ، تــــوی خیـــابـــان بشکنم

خــردش کنــــم آئینــه را ، هـــم قــاب پـــرتـابش کنم

آن پنکه ی سقفی که هست،برسقف گردان بشکنم

گــاز و سمــاور بشکنـم ، هــم قفــل بــــر در بشکنم

مشتی بکـــــوبم بــر کمــد ، تا شیشه ی آن بشکنم

شوتش کنــم تـلـــویزیون ، از روی میــزش آن طــــرف

تا هـرچه می خواهـد دلـم ، با شور و هیجان بشکنم

در خـواب و کـابوسی چنین ، می خواستم ای نازنین

دیــــوانه رقصــی ســـر دهـــم ، چیز فـــراوان بشکنم

مــادر زنــم مهمان مـــن ، «زن دائی »ام بیـــدار کــرد

بایـد کـــه پیشش گـــردنم ، چون زن ذلیلان بشکنم !

* با الهام از شعر « باز آمدم تا قفل زندان بشکنم ...»  مولوی

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت22:44توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم  مژده

وبلاگ طنز «لبخند سرای آرش » معروف به آرش ۲۰به تازگی افتتاح

شده است .که دارای لطیفه های شیرینی است . از شما برای دیدن

این وبلاگ دعوت می نمایم  

به لبخند سرای آرش در لینک وبلاگ آق دایی مراجعه فرمائید .

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت22:18توسط آق دایی | |

«توپولوف»

تــو چقـــد نـاز و ملوسی ، توپولوف

خوشگلی مثل عروسی ، توپولوف

آهنین بــال ، بـه پـــــــرواز آیــــــی

مــرغ پــرّنده ی روســی ، توپولوف

مــرغ گفتــم ، چــه خطــائی کردم

تو که نه مرغ و خروسی ،  توپولوف

ظاهـــــرا" شیک و قشنگ و زیبــــا

باطنـــا" خیلــی عبوسی ، توپولوف

وصـف تــو شـــعر ســرودم ، دیــدم

یــه هـــواپیمـای لـوسی ، توپولوف

روســی الاصــــل  خـیــانت پیشــه

در جفــا خـوانــده دروسی، توپولوف

بــایــدت کـــــرد همیشـه تحـــــریــم

تــوی انبــــار بپــوســی ، تـوپولوف !

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت12:43توسط آق دایی | |

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید ...

میلاد منجی بشریت ، حضرت مهدی موعود(عج)

برهمگان مبارک باد . 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت20:31توسط آق دایی | |

«آنفلو آنزای خوکی»

منی که بوده ام عین« سوزوکی »

شدم در خانه حالا مثل« جوکی »

کمـر درد و شکـم درد و سینـوزیت

گرفتــــــه استخوان بنــــده پـوکی

ادای خنـــــده دارم  در میـــــــــارم

مثـال اون عـروسک هــای کوکــی

گــــرفتــار عیـــال ام تـــوی خــانــه

شـروع کــرده دوبـاره بــد سلوکی

دو چشم اش از غضب مـانند کوره

شده از خشم ابـروی اش چروکی

پیـــاپـی می کنـــد نفــرین بنــــده

بگــــیرم  آنفلــو آنــزای خوکــــی !

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت17:14توسط آق دایی | |

گفتنــــد شــرکـت در انتخــابــات کنیم

تــا دشمن خـارجــی خـود مــات کنیم

کردیـم و کنیم و بـاز هــم خواهیـم کرد

کاری ست که ما درهمه اوقات کنیم !

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت9:52توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

خدمتتون عرض کنم که حکیم آق دایی از دوستان گل خودش 

 تا اطلاع ثانوی درخواست مرخصی از سرودن طنز را داشت تا

کمی استراحت نموده و حالخودش را حسابی سر جا بیاورد ،

اما ظاهرا" با مر خصی آق دایی از جانب دوستان گل اش موافقت

به عمل نیامد ! و برخی از دوستان نیز گله و شکایترا آغاز نمودند

 که آق دایی جان ، ما چشم ما به تو روشن بود تو هم ازدست

رفتی ؟! و برخی نیز شایعه ساز کردند که آق دایی دیگر طنزش

 نمی آید !خلاصه حکیم آق دایی فرمودن مرخصی صلاح نیست

باید رضایت دوستان را جلب نمود .

بله دوستان« رضایت شما ، رضایت ماست» .اینک این هم آق دایی

و این هم شما عزیزان بزرگوار ...

«روابط عمومی ارادتخانه ی حکیم آق دایی ، شاعر بلند آوازه و میان تهی ایران »

  

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت9:24توسط آق دایی | |

« فقط تو بگو  الو»

از صبح دارم

هی با تلفن شماره  می گیرم

و هر شماره ای را که می گیرم

تو از پشت گوشی الو می گوئی

این همسایه ها

چقدر پچ پچ می کنند

وقتی که من دارم از کوچه رد می شوم

و در نیمه راه

راه پارک را گم می کنم

و دم در سینما

برای دیدن فیلم «شاید وقتی دیگر ...»

از باجه ی اتوبوس بلیت می خرم

و در بیمارستان به عیادت دوستی می روم

که همسایه ها برای اش پچ پچ می کردند

گوش ام به این حرف ها بدهکار نیست

من هر شماره ای را که می گیرم

فقط تو بگو الو .

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت0:29توسط آق دایی | |

«آن لیوان آب و ...»

آن لیوان آب و

آن قرص اعصاب را

بگذار همین جا و

                       خودت برو

من که شهریار نیستم

پس شهرزاد را می خواهم چه کار؟

می خواهم امشب

همین امشب

کتاب «صد سال تنهائی»را تمام کنم

و تا صبح

من و همین کتاب و فلاسک چای و پاکت سیگار...

و هزار و یک شعری که در آن

شهریار و شهرزاد را

دارم نم نم می بارم

لطف کن صبح که می آئی

آن لیوان آب و آن قرص اعصاب را

حتما" برای من  بیار .

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت1:11توسط آق دایی | |

 

«گل قارکن»(۱)

باغی از «گل یخ» در چشم

پیچیده در یاد

پاره هایی عطر «گل ناز»

و از شیار لب های ام

بوی زمزمه های سوخته می آید

بوی «گل میشین»(۲) دشت های شمال

و غربت ام را

پروانه ای زرّین پَر

بر گرد دور ترین «گل پامچال »(۳) وطن می چرخد

سلام بر تو «گل قارکن »

روزی به آشتی به سوی تو می آیم !

(۱)گل قارکن در زبان گیلکی همان گل قهر کن است که وقتی به

 برگهایش دست می زنی  ، برگهایش را جمع می کندو به اصطلاح

 گویند که قهر کرد ه است .

(۲) گل میشین(میشن) همان گل بنفشه در زبان گیلکی ست که

 در دیوان شرفشاه خوانده ام و هم اکنون نیز در غرب گیلان تلفظ می شود

(۳) گل پامچال هم که معرف حضور همگان هست و لابد فیلمش را دیده اید.

 

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت23:36توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم - خیلی دلم گرفته  عجیب دلم گرفته  اشگ لب چشممه ، بغض بیخ

گلومه دیگه زورکی خنده ام میاد باور کنین دیگه از خندیدن و خنداندن خودم خجالت می کشم !

شرمم میاد بیام پای میز کارم !نمی دونم چکار کنم ، زمانه طنزناکی یه ! ما رو عجیب به بازی

 گرفته ! دیگه اشگم داره در میاد ،می دونم که همه تون بادل خون دارین به طنزام می خندین !

از خود بی حاصل من نفرتم میاد !با خودم می گم لعنت بر من که هنوز دارم می خندم ! به خودم

می گم مرد؟! جای خندیدن برو بمیر ! آنچه می خواهم نمی بینم ، آنچه می بینم نمی خواهم !

برای تمدد اعصاب تا اطلاع ثانوی از طنز سرودن معافم فر مائید . خواهم آمد به وبلاگ تون حتما" سر خواهم زد  با آرزوی شادی برایتان ...آق دایی شاعر میان تهی ایران

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت0:1توسط آق دایی | |

ولادت با سعادت حضرت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع)و

حضرت امام  زین العابدین (ع) را به همه ی شیعیان جهان تبریک عرض

مینمایم .

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت17:58توسط آق دایی |

«ماجرای علی غصه خوار »

ایـن شنیدم مــن کـــه تــوی آبکنار*

یک علــی بــوده به نــام غصـه خوار

او بــه غصه خوردنش معـــروف بــود

بـــر زبان هـــا نـــام او در هــــر کنـار

عــــده ای از آبـکــنـــاری بـــــوده اند

تـوی تهـــران ظاهـــرا" مشغول کـار

بس کــه نام این علـــی را می برند

 مـی شود هــر کوی و بر زن نامـدار

چنــد تهـــرانی بــه شــوق دیــدنش

عـــازم گیـــلان شــــدند و رهسپــار

پرس پرســان آن علــــی را یافتــــه

اوکــه دارد غصــه و غــم بـی شمار

پس علــی جـویا شـود از حـالشـان

از کـــدامین شهـــــر هستید و دیار

از کجــــا دانیـــــد نـــــام بنــــــده را

چیست با این بنده تان مقصود و کار

یک نفـــر گفتــــا از آن تهــــرانیـــــان

مـــا همه تهــــرانیانیــــم رهگـــــذار

چون شما معـــروف غصه خوردنیـــد

آمــــدیـــم نـــزدت ببینیــم آشکـــــار

حــال بــا مـــا ای علـــی آقـــا بگـــو

از چـــه رو هستید دائـم غصه خوار؟

آبکنــاری مَـــرد، آمــــد در خــــروش

کــــرد او بسیـار فـــــریاد و هــــــوار

گفت بـا آنـان کــه یعنی ایــن شمـا

ایـــن قَـــدَر بیکار هستید ای برار**

پـا شـدید از شهـــر تهـــران آمـــدید

تـــا ببینید ایـــن علـــی در آبکــنار ؟

غصـــه خواری ام نبـاشد بــی دلیـل

تــا کـــه دارد چون شمائی روزگـار !

چون شماها، غدّه ی سر طانی اند

در بیــارند از دو صد چون مـــن دمار.

*بخش آبکنار از توابع شهرستان انزلی واقع در حاشیه ی مرداب بندر انزلی ، محلی ست

با آب و هوای خوش و مناظر طبیعی بسیار زیبا .

**ای برار خطاب است و در زبان گیلکی به معنی ای برادر.

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت0:29توسط آق دایی | |