تبليغاتX
طنزستان آق دایی

طنزستان آق دایی

اینقد غم خوردیم ، غمدونی ما ترکید !

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت23:56توسط آق دایی |

سلام دوستان گلم

این که میگن «قوز بالا قوز شد » می دونین جریانش

چی یه ؟ پس لطفا" بخونین :

یک قوزی بود که خیلی غصه می خورد چرا قوز دارد ؟

یک شب مهتابی از خواب بیدار شد ، تصور کرد سحر

 شده ، بلند شد و رفت حمام . ( حمام های قدیمی

توی شهر ها عمومی بوده ). از سر تون حمام که رد

شد ، صدای ساز و آواز به گوشش خورد .اعتنا نکردو

رفت تو. سر بینه که داشت لخت می شدحمامی را

خوب نگاه نکرد و ملتفت نشد کی سر بینه نشسته .

وارد گرمخانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند ،

و مثـــل اینکـــــه عروسی داشته باشند ، می زنند و

می رقصند . او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن .

در ضمن اینکه می رقصید دیـد پاهای آنها سُم دارد !

آن وقت بــود کــه فهمید آنهـا از مــا بهتران هستند .

اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به

روی آنها نیاورد .

از ما بهتران هم که داشتند می زدند و می رقصیدند

فهمیدند کـه او از خودشان نیست ، ولـی از رفتارش

خوششان آمد و قوزش را برداشتند .

فردا رفیق اش کــه او هم قوزی بـود ، از او پـرسید :

«تــو چکار کـردی کــه قـوزت صاف شــد ؟ » او هـم

ماجرای آن شب را تعــریف کـــرد. چنـــد شب بعـــد

رفیق اش رفت حمام . دیـد بــاز حضــرات آنجا جمـع

شده اند. خیال کـرد همین که برقصد از ما بهتـــران

خوششان می آیـــد. وقتی کــه او شروع کـرد بـــه

رقصیدن و آواز خوانـدن و خوشحالی کـردن ، از مــا

بهتـران کـــه آن شب عـزا دار بودند اوقـاتشان تلــخ

شد . قــوز آن بـابـا را بــرداشتند و آوردند گـذاشتند

بالای قوز ایــن یکی . آن وقت بــود کــه فهمید کـار

بی مورد کرده ، گفت :

« ای وای دیدی کــه چه بــه روزم شد - قوز بالای

 قوزم شد ! »

مورد کـار برد این مثـل زمانی ست کــه یک نفــــر

گـــرفتار مصیبتی شده و روی نـدانم کاری مصیبت

 تازه ای هـــم بـــرای خودش فــــراهــم می کند .

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت23:22توسط آق دایی | |

«هجو بلاگفا »

بستـه ای بـــر مـــا «بلاگفـــا» پنـجره

گــوش تــو کـــر ، پــاره از مـــا حنجره

مــا ســر کــاریـم از تـــو ، روز و شب

زشت بــاشد دیــدن ایــــن منظـــــره

دور از مـــا شــادی و شـور و نشــاط

غــــم زده بـــر مــــا چو مــاری چنبره

چشم ما کم سو شده از بس که ما 

خیــره مــاندیم بـــا دو چشم شندره

آن مکـــن رینم بــه هــــر چــه آبـــرو

تــا کنـــم شـرم  و حیــا را غـــرغــره

خسته ایـم دیگر بلاگفا ،خسته ایـم

چاره کــن ایــن وضع خیط و مسخره

چشم اگـر بنــدم کنـم هجوت شدید

مــی شود یکسـان فسنجـان و تـره

بشنو ایــن اولتیماتوم  « آق دایی »

ورنـــه کـــارت را نمــایـــم یکسـره !

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت14:21توسط آق دایی | |

استشمام عطر خوش عید فطر از پنجره

 ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت13:12توسط آق دایی | |

ریشه و خاستگاه مثل ها

سلام دوستان گلم

می دونین این که میگن طرف «خالی بسته »

جریانش چی یه ؟ لطفا " بخونین :

در زمـان رضا شاه بــه دلیـل کمبـود اسلحـه ،

بعضی از پاسبان هایی که گشت می دادنـد

فقط غلاف خالی اسلحه یعنی همان جلـدی

کـــه اسلحـه در آن قـــرار مــی گیــرد را بـــه

کمرشان مـــی بستند و در واقـع اسلحه ای

در کـــار نبود . دزد هــا و شبگــردهـا ، وقتی

 متــوجـه ایــن قضیـه شـدند ، بـــرای اینکــه

همدیگـــر را مطلع کنند ، بــه هم می گفتند

کـــه طــرف «خالی بسته » ، و منظورشون

ایــن بـود کــه فلان پاسبان اسلحه نــدارد و

غلاف خالـــی اسلحه را دور کمرش بسته ،

بــه این معنی کــه در واقـع بــرای ترساندن

 مـــا بلوف می زند کـــه اسلحه دارد . روی

 همین اصـل بــود کـــه واژه «خالی بندی »

رواج پیـــدا کــــرد ، و ایــن روزهـــا عبــــارت

خالـی بنـــدی بــه معنــی لاف زدن و دروغ

گفتن رایج شده است . 

* با تشکر از خانم" شوکول " گرامی  که از سایت «تبیان »

انتخاب و برای ما ارسال فرموده اند .

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت22:11توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

می دونین این که میگن  «یک کلاغ ، چهل کلاغ » شده

است، جریانش چی یه ؟  لطفا" بخونین :

ننه کلاغه صاحب یک جوجه شده بود . روزهـا گذشت و

جوجه کلاغ کمی بزرگتر شد .یک روز که ننه کلاغه برای

آوردن غذا بیرون می رفت به جوجه اش گفت :« عـزیزم

تو هنوز پرواز کردن بلد نیستی ، نکنه وقتی که من خونه

نیستم از لانه بیرون بپری.»

وننه کلاغه پرواز کردو رفت.هنوزمدتی از رفتن ننه کلاغه

نگذشته بودکه جوجه کلاغ بازیگوش با خودش فکرکردکه

می تواند پرواز کند و سعی کردکـه بپرد . ولی نتوانست

خوب بال و پـر بـزند و روی بوتـه های پائین درخت افتـاد.

همون مــوقع یک کلاغ از اونجـا رد می شد ، چشم اش

بـه بچه کلاغه افتــاد و متوجه شدکـه بچه کلاغ نیـاز بـه

کمک دارد . او رفت کــه بقیه را خبر کند و ازشون کمک

 بخواهد. پنج کلاغ رادید که روی شاخه ای نشسته اند

گفت :« چرا نشسته اید کـــه جوجه کلاغــــــه از بالای

درخت افتاده.»کلاغ ها هم پرواز کردندتابقیه راخبرکنند .

... تا اینکه کلاغ دهمی گفت : «جوجه کلاغه از درخت

افتاده فکر کنم نوک اش شکسته . »

و همینطور کلاغ ها رفتند تا به بقیه هم خبر بدهند .

کلاغ بیستمی گفت : « کمک کنید چون جوجه کلاغه

از درخت افتاده نوک و بال اش شکسته .»

همینطور کلاغ ها به هم خبر دادند تا به کلاغ چهلمی

رسید و گفت: «ای داد و بیداد! جوجه کلاغه از درخت

افتاده و فکر کنم که مرده ! »

همه با آه و ناله و زاری رفتند که خانم کلاغه را دلداری

بدهند . وقتی به اونجا رسیدند ، دیدند که جوجه کلاغ

زنده است و ننه کلاغه تلاش می کند تا جوجه اش را

از لای بوته ها بیرون بیاورد .

کلاغ ها فهمیدند که اشتباه کرده اند و قول دادند تا از

این به بعد چیزی را که ندیده اند باور نکنند . از اون به

 بعد این یک ضرب المثل شده و هرگاه یک خبر از افراد

زیادی نقل شود بطوریکه  به صورت نادرست از آب در

بیاید می گویند کـــه خبــر « یک کلاغ ، چهــل کلاغ »

شده است .

 * منبع و مآخذوبلاگ: www.andishehaa.com با اندکی دخل و تصرف

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت0:48توسط آق دایی | |

منتظرم بری اونورتر کمی باد بیاد ، خودت میری یا ببرمت !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت0:40توسط آق دایی |

دیگه به جائی رسیده ام که ، می خوام خودم

حال خودمو بیگیرم ! می فهمی؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت0:6توسط آق دایی |

سلام دوستان گلم

می دونین جریـان « دسته گـل بــه آب دادن »

چی یه ؟ جریانش اینه لطفا"بخونین :

مردی بی نهایت بد شانس و بد اقبال بود ، که

در هر عروسی قدم می گذاشت تبدیل به عزا

می شد.اتفاقا"برادر زاده اش عروسی داشت،

از او خواهش کردند که از محل عروسی و ازده

خارج شود ، تا عروسی تبدیل به عزا نشود .او

هم قبول کرد و خارج از ده رفت و در باغی کـه

بیرون ده بود نشست، تا عروسی تمام شود .

اماازاین که نتوانسته درعروسی برادر زاده اش

شرکت کند بسیار رنجیده خاطر بود.بعداز ظهر

از جا بـــرخواست و از همان بـــاغ دسته گلی

فراهم کرد و آن را در نهر آبی که از کنار همان

خانه ای کـــه عروسی در آن بـود می گذشت

انداخت، تا بـــه خیالش آن دسته گل زیبــــا را

شرکت کنندگان عـــروسی از آب گــرفته بــــه

برادر زاده اش برسانند . غـروب وقتی که بـــه

خانه برگشت دید کـــه صدای عزا بلنـد است.

علت را پرسید ، گفتند : نمی دانیم کدام آدم

بی ملاحظه ای دسته گلی را بـه آب انداخته

کــه بچـه ای از مجلس بـــه لب آب رفته کــه

دسته گل را بگیرد ،درآب افتاده و غـرق شده 

و عروسی به عزا تبدیل شده است.اما مردم

بعـــد از مـــدتی وقتـــی فهمیدند کـــه ایــــن

« دسته گل بــه آب دادن » هم کار او بوده !

دیگر هر جایی کـه اتفاق بـدی توسط کسی

مـــی افـتــــــاد بـــــــه او مـــــــی گفتنــــــد:

«دسته گــل بــه آب داده ای؟» و ایـن مثــل

از آنجا به یادگار مانده است . 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت2:12توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

ضرب المثل ها بی خودی به وجودنیامده اند. هر ضرب المثلی

در اثر حادثه یا اتفاق یا ماجرائی ...کـــه در پشت آن بوده بــه

وجود آمده است . اما بــه مـرور زمان آن ماجرا ها فــرامــوش

شده اند ، تنها مثل ها ی شیرین فارسی بــرای مــا بــه جـا

مانده اند،کـه یاد آوری ریشه ها و خاستگاه* های مثل ها بـر

شیرینی آن می افزایدوباعث افزون شدن دانش ما می گردد.

بنابراین تصمیم دارم که درپست های آتی ریشه های تعدادی

از این مثل های شیرین فارسی را بـرایتان باز گو نمایم . البته

در این راه که دنبال کرده ام دوست دارم که شما هم حقیر را

یاری نمائید . دست های یاریگر تان را به گرمی می فشارم .

................................

  * البته منظورم از خاستگاه مثل ها ، خاستگاه فرهنگی آنهاست نه

خاستگاه خغرافیایی یا مکانی شان .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت23:59توسط آق دایی |

« در نمی دانی بروی یا نه ...»

آن سوی خط    سکوت می بارد

این سوی خط  می بارد سکوت کرده است

ساکت که می شوی

باران تو را لبریز می کند

و باریدن لحظه ای در تو ساکت نمی شود

ساکت را بر می داری

هرچه حرف را درون آن می چینی

و در « نمی دانی بروی یا نه »

ناگهان باریدنت آغاز می شود

این سوی خط باران و

                        آن سوی خط باران 

تلفن فقط زنگ می زند .    

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت2:27توسط آق دایی | |

فقط اینجاست که کمر خنده می شکند

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت23:44توسط آق دایی |

درد علی دو گونه است :

یک درد،دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس

 میکند ، و درد دیگر دردیست که اورا تنها در نیمه شبهای خاموش به دل

 نخلستانهای اطراف مدینه کشانده...و بناله درآورده است .

ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند .

اما این درد علی نیست ،

دردی که چنان روح بزرگی را بناله آورده است ، تنهائی است که ما آنرا

نمشناسیم !!

باید این درد را بشناسیم ...نه آن درد را...

که علی درد شمشیر را احساس نمی کند ،

و...ما....

درد علی را احساس نمی کنیم .

از کتاب «علی ، مکتب ، وحدت ، عدالت » استاد شهید دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت21:19توسط آق دایی | |

مـرو ای گـدای مسکین بــه در سرای مــولا *

که علی همیشه می زد ، درخانه ی گدا را !

 التماس دعا

* شعر از منزوی اردبیلی

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت2:29توسط آق دایی | |

سلام دوستان گلم

چون بعضی از دوستان تقاضا داشتند که آق دایی ما همچنان به نظم

کشیدن حکایات شیرین «ملا نصرالدین » را ادامه بدهند، لذا حناب

«آق دایی » هم ، همچنان در این عرصه طبع آزمایی نموده اند ، باشد

که مورد قبول شما دوستان واقع گردد . شاد و سر بلند باشین :

کــــرد دعــــــوت رفیقـــــی از مـــــــلا

کـــه تــــو روزی بیـــــا بــه خانه ی ما

روز گـــــرمـــــــی میــــان تـــابستـان

تـــابش آفتـــــاب هـــــم ، ســــــوزان

رفت مــــلای مــــا بـــــه مهمـانـــــی

تــــــا ببینـــد رفیــــــق جـانجـانــــــی

گــــرمی و عـــــرق ، بــه هم آمیخت

عـــرق از هفت چاک او مــــی ریخت

بـــود مــــلا چـه خسته و بـــــی حال

کـــــه رفیق آمــــــدش بـــه استقبال

او بغـــل کــــــرد ،  سخت مـــــــلا را

هـــــــــم نشـــــان داد ،  راه بـــالا را

گفت : ایــن خانـه ام از آن شماست

جان چه باشد عزیز ، جان شماست

چون که ملای خسته جان بنشست

آن رفـــــیق اش بــه ناگهان برجست

جَلـــــــدی آورد ظــــــرف فــالــــــوده

مــــا ل شـــــیراز گـــــوئیــــا بــــــوده

آنچـــــه مــلای پُـــر علاقــــــه بــدیــد

قاشقــی ، با یکـی ملاقــــــه بــدیــد

تـــا ســــر انجــام آن رفـــیق شــــاد

قـاشقـــی را بــــه دست مــــــلا داد

گفت :مـــلا بخــــور تــــو فــــالــــوده

 شـــدی از خستگی تـــو فـرسـوده

پس خودش بـا ملاقه هی می خورد

بـا چــه شور و علاقه هی می خورد

گفت : مـــلا بخــور کــه مــن خـوردم

دمبـدم گفت : « از خوشی مُـــردم»

گفت مـــلا : بـــده مـــلاقــه بـــه مـا

ای بـــرادر ،کـــه مـا بـــه مثل شمـا

آن مـــلاقـه ، بــه دست خود گـیریم

ازخوشی  ما یـه خورده هـم میریم!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت2:31توسط آق دایی | |

فی الواقع ما از خودمان خیلی خوشمان آمد ، بدوید بدوید اسفند بیارید !

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت2:49توسط آق دایی |

سلام دوستان گلم

باز هم حکایتی دیگر از کتاب«قصه های ملا نصرالدین »خودمان به طبع

روان جناب آق دایی ، شاعر بلند آوازه و میان تهی ایران

 شاد و سربلند باشید :

بُـــــــرد مــلا را ،  یـکــی در دادگـاه

همچنان بر سر زنان ، بـا اشگ وآه

گفت قاضی: کم تـو قیل و قال کن

لحظه ای بنشین وعــرض حال کن

گفت او از دست مـلا ،  شاکی ام

خورده پـولـم ، بنــده در غمناکی ام

گفت قاضی : شاهـــد تـو کیستند

گفت : شاهد جز خــدایـم نیستند

گفت ملا : نیست ایـن شاهد قبول

بی خودی از مــن کنی پولی وصول

پس بکــن گــــر عـاقلــی و منصفی

شاهدی قاضی شناسد، معرفی !

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت18:59توسط آق دایی | |

نمی دونم از دست اش به کی به کجا شکایت کنم ، شعر رو میگم

گاه بی گاه ، وقت بی وقت ، ...حتــــــــا تو خواب، تا کفه ی مرگمو

می زارم زمین سراغم میاد !  هی در مغزمو می کوبه تق تق ! میگم

چه مرگته ، میگه منو کی می خوای  بسرایی؟  خسته شدم دیگه !

 می خوام برم به کلانتری  ازدست اش شکایت کنم . ولم می کنی 

یانه برم ؟.... پر رو!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت1:58توسط آق دایی |

« زهی عشق،زهی عشق که ماراست خدایا »*

شب و روز غــــذامـــان ،  هـمش مـــاست خدایا

یــه دوجین ، دو دوجین ، هـمش بچّه ی نیـم قـد

کـــه مـا را بـه شب و روز ،  بــه هـمراست خدایا

نـه کـوبیـده  نـه پیتزا ، نـه قــورمــه نــه فسنجـان

غـذا مان ، غـذا مان  عجب املت زیبــاست خدایا

نــه کــاشانـه  نــه منـــزل ،  همــه ول بشتـابیـم

سوی پـارک ، سوی پـارک چـه غـوغـاست خدایا

عجب زشت ، عجب زشت شود بالش ما خشت

بخوابیـم بـه بستر ، کـه از جنس مقـواست خدایا

نخنـدیـــد ،  نخنـدیـــد  کــه مــا چـاره نــــداریـــم

خــریـــد ، رهــــن ، اجــاره  چــه بــالاست خدایا

بیـــائیـــد ،  بیائیــــد  پیــــامک بـــه فـــــرستیــم

بــــه دلدار ،  بـــه دلدار  کــــه بـا مـاست خدایا !

* مصراع اول این شعر از جناب مولوی ست .

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت3:19توسط آق دایی | |

گفتم که ، کفش آق دایی مال پای آق دایی ست .

هرکی پا توی کفش آق دایی کنه ، هجو هم بلتیم !

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت18:11توسط آق دایی |

سلام دوستان گلم

نمی دانم چرا هر وقت نام ملا نصر الدین ، این ابر مرد اسطوره ای عرصه ی طنز! را ،

می شنوم بی اختیار از خودم بی خود می شوم . دیشب دوستان داشتم کتــــاب

شیرین «قصه های ملا نصر الدین »را می خواندم، الحق و الانصاف حکایات شیرینی

دارد ، خواستم جهت امتحان طبع، حکایتی را به رشته نظم بکشم ، وقتـی امتحان

کردم همین که قلم  را بر کاغذجاری ساختم  ،باور کنین بدون حتــا یک کلمه قلـــم

خوردگی تا پایان چنین سرودم . اما وقتی خواستم پاره اش کنــم ، حیفم آمــــــــد

با خود گفتم آن را بادرج در وبلاگ تقدیم دوستان گلم کنم ، تا شاید مقبـــول نظـــر

واقع گـــردد. دوستان گلم ، این شما و این حکایت ملا و این هــــــــم طبع آق دایی

شاعر بلند آوازه و میان تهی ایران ، شاد و سربلند باشید :

خوانـده ام مــن ، چون زن مــلا بمُــــرد

مـــدّتـی مــلا بـــرای اش غصّــه خــورد

بعـــد از آن از بهــر تجــدیــد فـــــــراش

مشکل اش را گفت بـا همسایه هاش

گفت مــی خواهـــم زنی ای دوستـان

باشداو هم خوشگل وهـم خوش زبان

نیـــز دختر بـــاشد و هــــم پـــولـــــدار

تـــا غـــم وغصّـه کنــــد ازمـــــن فـــرار

دوستـان ، بــا همســـران در جستجو

هـــر محلّـــه خانـــه خانــه ، کو بـه کو

عاقبت لنگیـــــد خــر تــــدبیــــــرشان

ایـــن چنین همسر نیـــــامد گیـرشان

قصّــــه بـــا مــلای شــان گفتنــــد بـاز

فکـــر مـــا ملا نبـــاشــد چــــاره سـاز

از بـــرای ات پنبـــه هــا را رشتـــه ایم

هـــر کجا بوده است مـاها گشتـه ایم

همسری اینگونه، چون سیمرغ وقـاف

کــن از ایـــن یک کار ، تـــو ما را معاف

گفت مـــلا ، چاره انـــدیشـــــی کنیـد

چاره ی درد مــــرا ،  پیشـــــــی کنیـد

دوستـــان گفتنـــد ، ای مـــــلای مـــا

ایـــن صــــلاح مــــاست از بهـــر شمـا

چـــون نـــدارد یک زنـی ایـن هـر چهـار

چــــار زن را پس نـمــــائـیــــد اختیـــار

تــا کـه هــریک ، یک از این هـا داشته

غـــــم نـگــــــردد در دل ات انـبـــاشته

گفت مـــلا : مـــرحبـا بــــر فکــر تــان

فکــــر های خـوب خـوب بکــــــــرتــان

نیست ایــن محتـاج تـا پـرسش کنیـد

یـا کــه از مـــلای تـان ، خواهش کنید

نیکــی و پــرسش ؟ کجــا بـاشــد روا

اختیــار بـنـــــده بــاشـــد بــا شمــا !

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت21:31توسط آق دایی | |

اوهو ، مثل اینکه آنفلو آنزای شعری گرفتم ! چقد

شعر عطسه می کنم !!

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت0:54توسط آق دایی |

بانک بـه خواب دیدمش ، گفت کـه بـرّنــده شدم 

جایـزه ام یک توپولوف ، چه شاد و خندنده شدم

گفت بگیر این توپولوف، نیست بـه جان تو بولوف

رفت گذشته یــاد مــن ، خیره بـــه آینــده شدم

گفت تـو که مست نئی ، چلفت بی دست نئی

سوار گشتم توپولوف ، مـن از زمین کنـده شدم

اوج گـــرفتم بــه هـــوا ، بــا توپولوف بـــا صفــــا 

میـــان ابــــر آسمــان ، مثـــــال پـــرّنــده شـدم

اوج گــــرفتــم آنچنـان ، بـــه اوج اوج  آسمـــان  

دور شدم مــن از نظـــر ، زُهـره ی تابنـده شدم

زندگی ام خـورد ورق ،  شادی مــن طبق طبق 

« بــر زبــر هفت طبق اختـر رخشنده شدم » *

مثــل یکـــی انگولکــی ، اوج گـــــرفتــم الکــی

اوج گــرفتـم بــه هـــوا ، حیف کـه افکنده شدم

کــم بکنید همهمـه ، هست گنــاه مـــن همــه

بسکه مثال «برجعلی »،من کج و یکدنده شدم

شعر شده ست خواب من، ای دل پُر کباب من

آخ که پیش دوستان، بنده چه شرمنده شدم !

* مصراع در گیومه ی اول از جناب مولوی بزرگوار است و در گیومه دوم

«برجعلی » منظور همون برجعلی وبلاگ «شکلات »است

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:1توسط آق دایی | |

تــا بــه کی هــر روز حمّالـی کنــم

آشغــالت ای شکـم خــالــی کنـم

جمع کـن دیگـر بساطت ای شکـم

تا واست اندیشه ای عـالـــی کنـم

نیستی دکّان که ریزم در تـو جنس

تــا تــــو را دکّــــان بقّـــالــی کنــم

چرب و شیرین دوست داری دائما"

طبل گـــردی تا کــه طبّالــی کنـم

مــن چگــونه شور و حال عشق را

ای شکـم ، آخر بـه تـو حالی کنم

چنـــد روزی نیز خالــی شو شکم

تــا پُـــرت از فکــــر غـــزالـــی کنم

کاش مــی شد خانه ی ویـرانه ات

بنــده از عشق و هنـر قالـی کنـم

چنـد روزی استراحت کـــن شکم

تــا بــه کـی هر روز حمّالی کنم !

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت23:13توسط آق دایی |