تبليغاتX
طنزستان آق دایی - ریشه و خاستگاه مثل ها (8)

طنزستان آق دایی

سلام دوستان گلم

این مثل که میگن « خر ما از کره گی دُم نداشت».

مــی دونین جریانش چـی یـــه ؟پس لطفا بخونین :

مردی،خری را دید که در گل فرو رفتـه و صاحب خر، 

از بیرون کشیدن آن عاجز مانده ، برای کمک دُم خر

 را گرفت و زور زد . دُم خر از جا کنده شد . صاحب

خر فریاد و زاری کرد و گفت : «تاوان بده ! »

مرد ، که پولی نداشت ، به قصد فرار بـه کوچه ای

 دوید ،کوچه را بن بست یافت .از دیوار پرید خود را

درخانه ای انداخت.زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی

می شست و حامله بود.با دیدن مرد و آن هیاهو و

فریاد ترسید . بچه اش را سقط کــرد. مرد گریزان ،

بر بام خانه دوید .راهی نیافت ، از بام به کوچه ای

پرید که در آن طبیبی خانه داشت ، و جوانی ، پدر

پیر بیمارش را در انتظار نـوبت در سایــه ی دیـــوار

خوابانده بود . مرد فراری بر سر آن پیر بیمار افتاد ،

 به طوری که در جا مُرد!.

پدر مُرده نیز،به صاحب خانه و صاحب خرپیوست !

مرد، همچنان گریزان بود ، که در سر پیچ کوچه با

یهودی رهگذر سینه به سینه بـــر خورد کــرد و به

زمینش انداخت . پــاره چوبـــی در چشـم یهــودی

فرو رفت و کورش کرد . اونیـــز نالان و خونریزان به

جمع تعقیب گران مرد فراری پیوست .

مــرد فـــراری ، بــه ستوه از این همه ، خود را به

خانــه ی قاضـی افکنــد و گفت : « پناهـم ده ! »

مگر قاضی درآن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده

بود. چون رازش را فاش دید . چاره رسوایی را در

جانبداری از او یافت.چون از حال و حکایت او آگاه

شد ، مـــدعیان را بـــه درون خوانـــد . نخست از

یهودی پرسید،گفت : « این مسلمان یک چشم

مرا نابینا کرده است ، طلب قصاص می کنم . »

قاضی گفت :«دیـه ی مسلمان بــر یهودی نیمه

بیش نیست ، باید آن چشم دیگرت را نیز نا بینا

 کنــدتـا بتــــوان یک چشم از او بـرکند ! »و چون

یهـودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ،

بـــه پنجاه دینار جریمه ی شکایت بـــی مـــورد

محکومش کرد !

جوان پدر مُرده را پیش خواند ، گفت : «این مرد

از بام بلند بر پدر بیمار من افتاده، هلاکش کرده

است . بـــه طلب قصاص او آمـــده ام .»قاضـی

گفت : «پدرت بیمار بــوده است ، و ارزش بیمار

نیمـــی از ارزش شخص سالــــم است .حکـــم

عادلانه ایـــن است کـه پدر او را زیر همان دیوار

 بنشانیم و تـــو از بالای بام بـر او بیفتی ، چنان

کــه یک نیمه ی جانش را بستانی ! » و جوانک

را که صلاح در گذشت دیده بود ، به تادیه سی

دینار جریمه ی شکایت بــی مورد محکوم کرد !

چون نوبت بــه شوهــر آن زن رسید کـه از ترس

جنینش را سقط کـــــرده بـود ، گفت : « قصاص

شرعا" هنگامی جایز است که راه جبران مافات

 بسته باشد ، حال مــی توان آن زن را در عقــد

حلال ( ازدواج ) ایــن مــرد در آورد تـــا کـودک از

دست رفته را جبران کند . طلاق را آماده باش !

مـــردک فغان بـر آورد و با قاضی جدال می کرد

که ناگاه صاحب خربرخاست وبه جانب در دوید.

قاضی صدایش زد : « هی ! بایست کــه اکنون

نوبت توست ! » .

صاحب خر ، همچنان کــه می دوید فریاد کرد :

« مــرا شکایتی نیست . محکم کــاری را ، بــه

آوردن مـــردانی مـــی روم کـــه شهادت بدهند

خر من از کره گی دُم نداشته است ! 

* بر گرفته از کتاب « کوچه » رنده یاد احمد شاملو

با دخل و تصرف

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت15:55توسط آق دایی | |